دفتر شعر
۴۴ شعر در این دفتر
دل افکاری که او یاری نداردبجز زاری دگر کاری ندارد
شب هجران که بی روی چو ماه استبچشم عاشقان عالم سیاه است
خوشا آن بنده با عهد و پیوندکه دارد بازگشتی با خداوند
زهی دانای مقصود نهانیزبان دان زبان بی زبانی
بلایی همچو تنهایی نباشدبه تنهایی شکیبایی نباشد
کسی تا کی ز داغ دل گدازددلی تا کی سوز عشق سازد
چو باشد بر دلی از داغ تابیبرآید عاقبت بوی کبابی
چو محرم را نباشد باز گوییخوش آید عاشقان را راز گویی
شنیدند آن دو تن چون قصه شمعبآتش سوختند بنیاد نصیحت
خوش آنکس را که چون شمع دلاویززبانی در دهانست آتش انگیز
خوشا یاری که یار مبتلاییستز خون گرمی در او بوی وفاییست
خوشا دلخسته یی کور است یاریخوشا یاری که دارد غمگساری
عجب حالی است عشق و دردمندیکه با پستی کشد کار بلندی
رسولی بود امی چون پیمبرکه بی خط سر پنهان بودش از بر
اگر عاشق گهی بهر صبوریبود در پرده عصمت ضروری
چو نور از جستجو یک لحظه ننشسترسید آخر بدان پروانه مست
سعادت بر کسی چون دیده دوزدز غیب او را چراغی برفروزد
عجب وقتی جگر سوزست آندمکه افتد عاشقان را دیده برهم
خوش آن یاران که دریای شفیقندبه مرگ و زندگی با هم رفیقند
بحمدالله که این فرخنده بنیادبپایان آمد و عمرم امان داد