دفتر شعر
۴۶ شعر در این دفتر
به نام خداوند بالا و پستکه از هستیاش هست شد هر چه هست
دل پادشاهان شه خسروانکه رایش بلندست و بختش جوان
سخن بهتر از نعمت و خواستهسخن بهتر از گنج آراسته
ربودند گلشاه دل خسته رامر آن دل گسل سرو نورسته را
ایا ماه گل چهر دل خواه مندراز از تو شد عمر کوتاه من
چنین گفت آنگه به فرمانبرانبیارید هین بدره های گران
کجا رفتی ای دل گسل یار منمگر سیر گشتی ز دیدار من
چو از شعر فارغ شد آمد بپایبغرید چون رعد نالان ز جای
بگفت ای چراغ دل و جان منبت گل رخ و جان و جانان من
همی گفت چونین و چون تفته برقهمی راند و در خون دل گشته غرق
همی گفت شاه سواران منمسرور دل نامداران منم
دریغ ای پدر دیدهٔ شیر مردکی رفتی ز دنیا پر از داغ و درد
کنون بشنو ای خال ِ آزاد مردکه گلشاه دلخواه با او چه کرد
چو شد یار با بارهٔ گام زنبراند اسب گرم آن دلارام زن
براند اسپ تازی به کردار بادبیامد میان مصاف ایستاد
چو در بند او شد درخشنده ماهنهاد از طرب روی سوی سپاه
چو گلشاه رخسار ورقه بدیدز جانش گل شاد کامی دمید
بر ورقه آمد هم از بامدادبگفت ای همه دانش و دین وداد
چو از دست هجران دلش خیره ماندسبک مام گلشاه را پیش خواند
بشد سوی کانه دو تا کرده پشتجگر سوخته دل گرفته به مشت
چو از مسکن خویش دل را بتافتبه بدرود کردن به گل شه شتافت
شب و روز کردش برفتن شتابچو مدهوش بی عقل و بی خورد و خواب
بگرد وی اندر سواری هزارخروشان به کردار موج بحار
چنان بود گلشه ز هجران دوستکه بروی همی غم بدرید پوست