دفتر شعر
۴۶ شعر در این دفتر
خبر یافت گلشاه کآن مستحلجدا کردش از ورقهٔ برده دل
ایا نزهت و راحت جان مندل و دیده و جان و جانان من
بگفت این و بر دوست بگریست زارکنار از مژه کرد دریا کنار
مرو را جهازی نکو ساختندخزینه ز گوهر بپرداختند
شه شام از آن جایگه نیم شببرفتن گرایید بنگر عجب
چو گلشه سوی شام شد مستمندبیاورد بابش یکی گوسفند
نبد ورقه را ز آن حدیث آگهیکه چونست احوال سرو سهی
دریغا که آن زاد سرو بلندنهان گشت در زیر خاک نژند
چو این شعر ورقه ببردش بسربرآشفت وز غم درآمد بسر
بحی اندرون بد یکی دلبرییکی حور چهره پری پیکری
بگفت این و آمد ز پیشش برونز دیده روان کرده دو جوی خون
بگفت این و درماند در غم اسیرستد خاتم و در فگندش به شیر
بگفت این و دادش به شوهر خبرکجا ورقه کردهست قصد سفر
ایا پر هنر راد و دانا طبیبیکی چاره کن بر فراق حبیب
چو گفت این، بگفتش که ای رادمردنگر تا توانی مرا چاره کرد؟
کنم آه ازین چرخ گردنده آهکه عیشم تبه کرد و روزم سیاه
بگفت این و بگسستش از تن نفستو گفتی همان یک نفس بود و بس
کزین پس ایا دل به دنیا منازکه عزش عذابست و نازش نیاز
سه روز و سه شب همچنان در عذابهمی بود بی خورد و بی هوش و خواب
مر آن دوست را برد نزدیک دوستکجا دوست با دوست یکجا نکوست
دریغا که بد مهر گردان جهانندارد وفا با کسی جاودان
کنون قصهٔ گلشه و ورقه بازز من بشنو ای مهتر سرفراز