دفتر شعر
۱۹۲ شعر در این دفتر
چو آگاهی آمد به فرطورتوشکه گرد سرافراز با رای و هوش
ز دو روی لشکر بیاراستندصف گوی و چوگان بیاراستند
ببینند تا اختر دخترشکزو بود تازه سر و افسرش
یکی روز شد پهلو ناموربر دادگر خسرو تاجور
درین سال،شاه جهان کدخدایفرستاده ای گرد وپاکیزه رای
چو چندی برآسود پیش نیاجوان سرافراز پر کیمیا
چو یک چند نزدیک شاه جهانببود آن سرافراز روشن روان
چو یک سال بگذشت از روزگاربدو داد جان آفرین کردگار
سر نامه از زال بسیار سالکه گردون ورا کرد بی پر و بال
ازو نامه بستد فرامرز رادبخواند و ببوسید وبر سرنهاد
پس آن نامه را زود پاسخ نوشتبه خون دل و دیده اندر سرشت
از آنجا فرامرز باده هزاردلیران و گردان و مردان کار
گروهی به خورشید یل بازخوردبرانگیخت او اسب و برخاست گرد
به دینارگون گشت دریای قیربزد بر دل موج خورشید پیر
یکی داستانی کنون در خور استکه دانش فراوان بدو اندر است
فرامرز را آگهی شد که زالبماندست چون مرغ بی پر وبال
دگرباره هردوبرابرشدندهمه پیش زوبین وخنجرشدند
چو بر زهره،تیره شب الماس کردهوا روز روشن،شب تار کرد
زبس رنگ و افسون و نیرنگ وفنزپیشش برفتند آن چار تن
زدرگاه شاهی دمیدند نایسپهبد به اسب اندر آورد پای
به زال ستمدیده رفت آگهیکه گشت از فرامرز،گیتی تهی
الا ای خرد مغز سخندلت برگسل زین سرای کهن
به نام تو ای داور بی نیازبجز تو نباشد کسی چاره ساز
ایا قادر پاک و دانای رازتویی خالق و قادر کارساز