دفتر شعر
۱۹۲ شعر در این دفتر
از آغاز باید که دانی درستسر مایه گوهران از نخست
مگر مردمی خیره دانی همیجز این را ندانی نشانی همی
به چندان فروغ و به چندان چراغبیاراسته چون به نوروز باغ
چراغیست مر تیره شب را بسیجبه بد تاتوانی تو هرگز مپیچ
اگر دل نخواهی که باشد نژندنخواهی که دایم بوی مستمند
به نام خداوند مشکل گشایکه او هست بر نیک و بد رهنما
سپر در پس پشت خود کرد تنگبه کف نیزه بگرفت از بهر جنگ
به فرمان دادار فیروزگرز رستم بشد دخت شه بارور
چو دریا دل بانو آمد به جوشفرامرز چون شیر برزد خروش
بدانست رستم که او سرکش استکه در جنگ همچون که آتش است
برفتند اندوهگین هر دوانبه ایوان رستم گو پهلوان
چو بانو در آن جنگ پیکار دیدجهان بر جهان بین خود تار دید
پس آنگاه چون بخت و دولت به همبرفتند با کوس و چتر و علم
که گر می پذیری درین صیدگاهکنی سربلندم در این جایگاه
شما را اگر دوستی در سر استمی و جام اینجا مهیاتر است
ز بالاش بر سرو بستم سخنخرد گفت کوتاه بینی مکن
ز رستم چه داری تو دل پر هراسمرا زو به مردی فزون تر شناس
ابا او سه گرد سرافراز بودکه بودند با جوشن و ترک و خود
سپهدار توران دلش تنگ شدزبانو سوی کینه و جنگ شد
زبانو بگویم یکی داستانزگفتار بیدار دل داستان
چونزدیک دستان رسید این پیامبرخواند دستان به رستم تمام
چو خورشید بنمود زرین درفشسفیده برآورد تیغ بنفش
به جیپور گردید بانو دوچاردرآمد به پیکار آن نامدار
کنون داستانی ز ایرانیانشنو تا بگویم به روشنروان