دفتر شعر
۱۹۲ شعر در این دفتر
به نام خداوند جان و جهانبگویم سخن آشکار و نهان
سخن رفت از بانوی ماه وشبه وصفش دهان هرکسی کرد خوش
یکی گفت اگر در صف کارزارسوی من شتابی به هنگام کار
چو آن فتنه را دید کاوس کیطلب کرد آن پهلو نیک پی
چنین گفت رستم کای بخرداندلیران کارآزموده ردان
نخستین بیامد به جای نمازچنین گفت با داور پاک راز
ببستند مه را به مریخ عقدبه مفلس بدادند آن گنج نقد
غلامی به نزدیک گودرز زودنهانی شد و آشکارا نمود
ایا دوستداران والا گهرز من بشنوید این چنین سر به سر
که ناگه در آمد یکی نامدارکه می بار خواهد بر شهریار
چو سالم بشد سی و شش این زمانزپیری رسیده به سر مر زبان
پسر بار کرد و چو بربست کوسسطخر گزین گشت چون آبنوس
چو رستم سخن ها سراسر براندزمژگان بسی خون دل برفشاند
چوشد هفته ای پهلو نامداربفرمود رفتن سوی مرغزار
نوشته یکی تخته دیدند سنگبدو داستانی پراز بوی و رنگ
یکی هفته زان گونه بد شادکامبرآن بستر از گرگ بردند نام
بیامد به سوی بیابان چو گرددر آن گه که شد برفلک شید زرد
در آن گه که برشد خروش خروسبرآمد یکی چهره سندروس
یکی لوح زرین به بالین اوینوشته یکی نامه کای جنگجوی
چو یک چند بد با می و رود وجاماز آن مار جوشا گرفتند نام
چو یک هفته مستان شدند انجمنجهان پهلوان گفت زان کرگدن
زجور زمانه دلم گشت سیردر این صبر واین کوره اردشیر
چو بشنید از من جهان پهلوانبه گل زد گلابی زنرگس روان
فرامرز گفت این نبرد منستدلیری چنین نیز خورد منست