دفتر شعر
۱۹۲ شعر در این دفتر
یکی نیزه در مشت گرشاسبیخدنگی به پیکان تهماسبی
فرامرز را گفت کای نامدارکجا مرد هند از تو گیرد فرار
چو دریا به موج اندر آمد سپاهشد از میمنه بیژن نیک خواه
کنون گفته زاد سروست بیشکه باد آفرینش زاندازه بیش
به روز نخستین مه فرودینفرامرز پیمود هندو زمین
برون رفت زان پس به جنگ سنورنمودند آن جای او را ز دور
چو دیدش فرامرز کان فره مندسخن گفت زین گونه با وی بلند
بدو پاسخ آورد پس هوشمندخرد خوانم آن دار شاخ بلند
دگر گفت کای بحر دانشوریتو فرهنگیان را یکایک سری
بدو گفت دانای هندوستانکه ای شمع جمع همه سیستان
دگر گفت کای پیر با آفرینبه همت جهان کرده زیر نگین
به پاسخ بدو گفت پیر گزینکه آرام در زیر تیغت زمین
دگر گفت کای مهتر پاک زیستبگویی که روشن تر از شید چیست
دگر گفت کای جمله دریای رازمرا مشکلی هست بگشای راز
بپرسید زان پس دل آشفته گردکزین دار شش در چه خواهیم برد
دگر گفت کای نامور مرد شنگشنیدم به گیتیست پنهان نهنگ
دگر باره گفتش همی جنگجویکه ما را به گیتی تو چیزی بگوی
به پاسخ بدو گفت کای سرفرازببایدت بردن مرو را نماز
در این بود دستور کید بزرگکه آمد فرستاده همچو گرگ
بشد پیر دستور و بوسید تختتنی دید بر تخت همچون درخت
چو بشنید زین گونه کید گزینفرود آمد از تخت و برشد به زین
یکی روز پردخته شد پیشگاهفرامرز و گرگین بد و کیدشاه
پس از هفته بنشست با انجمنچو پروین گرانمایگان تن به تن
چنین گفت کید ای جهاندار گردسرافراز و دانای با دستبرد