دفتر شعر
۱۹۲ شعر در این دفتر
بدو گفت کای مهتر روزگارشنیدم ز گفتار آموزگار
که این کوه نبود بجز آدمیکجا اصل دارد ز خاک و زمی
دگر گفت کی پهلو دلپذیربه سالی جوان و به اندیشه پیر
بدو گفت کای پیر زنار بندقلم باشد آن بر در هوشمند
جهان دیده پیرش چنین گفت بازکه ای شیر جنگ آور و سرفراز
به پاسخ بدو گفت کز بخردینباشد جز افسانه ایزدی
دگر گفت کای نوجوان برهمنبپرسم یکی داستان کهن
چنین داد پاسخ شه نیمروزدر شست کافی و زرد است روز
دگر باره گفت ای جهان سخنجوانی به سال و به دانش کهن
فرامرز گفت این درخت آدمیستهمین چار گوهر تو را همدمیست
یکی عقد گوهر بخواهم گشودتو را داستانی بخواهم نمود
به یاد آمد و پیر دیرینه گفتکه سریست کین را نیارم نهفت
فرامرز چون کرد آنجا درنگنویسنده ای خواند با فرهنگ
تو را میهمانی کنم گرز و تیغبه تو تیر بارم چو باران ز میغ
برون شد از آن لشکر بی شمارپسندیده گردان ده و دو هزار
طورگ آن زمان نامه از درد و تابنبشت او به نزدیک افراسیاب
یکی نامه فرمود سوی طورگبه دشنام کای دیو خونخوار گرگ
ز دژ در گشادند و شیر دمانبیامد به بالای دژ در زمان
سرماه فرمود تا کرنایدمیدند و برداشت لشکر ز جای
شه هندوان پاسخش دادبازکه هستم ازین گفته ها بی نیاز
وز آن سو دمنده کیانوش گردبیاورد پیغام چندان که برد
تجانوی جنگی زجا در بجستبه خرطوم پیل اندر آورد دست
از آن پس بر دیو شد نامدارچنین گفت با هم نبرد آن سوار
چواین گفته بشنید برجست رایبه تندی بیامد روانش به جای