دفتر شعر
۱۹۲ شعر در این دفتر
چنین گفت با خسرو هندوانکه ای نامور شاه روشن روان
چو این گفته بشنید ازو شاه رایشگفتی درآمد بدل کرد رای
سپهبد برآمد به کردار شیربغرید چون اژدهای دلیر
سپهبد دو پر مایه مرد دلیرفرستاد نزد همایون شیر
همان نامور شیر مردان هزارکه بودند با او درآن کارزار
چو تاریکی شب پدیدار شدسپه را ز سر رزم و پیکار شد
در آن شب به تقدیر پروردگاربه خواب اندرون زال به روزگار
زمشرق چو خورشید بفراخت سربگسترد زرآب بر کوه و در
فرامرز شیرافکن پهلوانهمی تاخت هر سو چو شیر ژیان
سپهبد چو از کوه لشکر کشیدشب تیره ابر سیه بر درید
سپیده چو از باختر زد درفشچو کافور شد روی چرخ بنفش
بفرمود شیر ژیان تا دبیربیاورد بر خامه مشک و عبیر
چو خورشید بر چرخ گشت آشکارجهان کرد روشن به رنگ بهار
چو خورشید با تیغ و زرین سپرنشست از بر تخت و دیهیم زر
مهارک چو تیره شب اندر رسیدز گردان هندی سواری ندید
سپه را برانگیخت شیروی گردبر ایشان هم از گرد ره حمله برد
در آن روز شیرو چو شیر ژیانبه رزم اندرون بود با هندوان
مهارک چو دید آن سپاه نبردگریزا شد آهنگ دروازه کرد
به نامه درون سر به سر یاد کردز رزم و ز پرخاش روز نبرد
یکی پاسخ نامه فرمود شاهنخستین که بنوشت بر نیکخواه
چنین گفت گوینده کاردانهشیوار و بیدار و بسیار دان
از آن پس جزیری به پیش آمدشکه فرسنگ از صد به پیش آمدش
به آب اندر افکند کشتی برفتبه سوی کهیلا بسیچید تفت
چنان بود آیین آن شهریارکه نوروز و در موسوم نوبهار