دفتر شعر
۱۹۲ شعر در این دفتر
سوی پهلوان آمد این آگهیکه شد تخت از آن ماه گلرخ تهی
کنون بشنو از کار دختر خبرکه شد عاشق آن یل نامور
خردمند دایه چو آغاز کردبه خوبی سخن گفت چون ساز کرد
چو از کار او گشت پرداختهچنان چون ببایست شد ساخته
وز آن سو بشد خسرو ناموربر مادر دختر خوب فر
دو مه بر سر آب زین سان برفتسوی راه خاور بسیچید تفت
دگر باره افکند کشتی درآبروان کرد مانند باد از شتاب
برآمد ز دریا گو نره شیرپی او گوان و یلان دلیر
چو بگذشت یک ماه دیگر چنینرسیدند نزدیک خاور زمین
ز پیر جهاندیده پرسید و گفتکه ای پیر با دانش و هوش جفت
دگر گفت کای مرد پاکیزه رایمرا سوی دانش یکی ره نمای
بپرسید دیگر زیزدان پرستکه ای مرد با دانش نیک دست
سپهبد چو بشنید گفتار اوبه دل خرم از کار و دیدار او
چو چندی ببود اندر آن جایگاهروان کرد بر راه دریا سپاه
از آن پس فرامرز روشن روانچو پرداخت از مرغ آمد دوان
بدان خرمی بازگشتند شادبه کشتی نشستند مانند باد
چو تاراج کردند آن بوم رستاز آنجا ره ملک دیگر بجست
چو بشنید گردنکش دیو بندسخن های پردرد از آن مستمند
دلاور چو گفتار ایشان شنیدچو آتش ز باد دمان بردمید
بگفت و برانگیخت شبرنگ رابرافراخت یال و کیی چنگ را
چو چندی ببودند و خوردند شادگو نامور گرد فرخ نژاد
دگر روز چون خسرو آسمانبرآمد زگردون سپیده دمان
چو یک هفته بنشست در پیشگاهسپهبد چنین گفت با پادشاه
چو آمد از آن مرز و کشور به درعنان کرد پیچان سوی باختر