دفتر شعر
۳۳ شعر در این دفتر
دولت این جهان اگر چه خوش استدل مبند اندرو که دوست کش است
پاک کن ز آلایش و آرایش خود راه راتا شوی سرهنگ عالی رتبت این درگاه را
شها توقعم از خدمتی چنین کردننه جبه بود و نه دستار و طیلسان وردا
عشق آمد و کرد عقل غارتای دل تو به جان بر این بشارت
دل در جهان مبند جهان یار بی وفاستتکیه برو مکن که برو تکیه بر هواست
عشق را گوهر برون از کون کانی دیگرستکششتگان عشق را از وصل جانی دیگرست
بیدار شودلا که در این روزگار دونخفته دلند و دیدهٔ بیدار مانده نیست
دشمن ما را سعادت یار باداز جهان در عمر برخوردار باد
دعوی عشق جانان در هر دهان نگنجدوصف جمال رویش در هر زبان نگنجد
دل بی تو ز تو خبر ندارددر عشق تو خواب و خور ندارد
ساقی تو بیار باده ز آن پیشکم دست اجل دهان بگیرد
بر آتش عشق تو بسوزمگر سوختن منت بسازد
هر که را این عشقبازی در ازل آموختندتا ابد در جان او شمعی ز عشق افروختند
مرغان او هر آنچه از آن آشیان پرندبس بیخودند جمله و بی بال و بی پرند
دستی چو نیست جیفهٔ مردار بس خسندآنها که دل به جیفهٔ مردار میدهند
آن کس که دل به دنیای غدار میدهدنا پاک و سرد و واهی و غدار میشود
دارو سبب درد شد اینجا چه امید استزایل شدن عارضه و صحت بیمار
ای کمالت منزه از نقصانای جمالت مقدس از تغییر
بکشم به جان جفایش نکشم سر از وفایشطلبم همه رضایش دل و جان دهم برایش
تو چه دانی چه آرزومندمبه حیات تو ای خجسته خصال
گر صبحدم ز سوز غمت سر برآورمگرد از نهاد عالم و آدم برآورم
من سوخته دل تا کی چون شمع سر اندازموز سوز دل خونین در جان شرر اندازم؟
چون همایان جیفه پیش کرکسان انداختیملاجرم بر کرکسان اکنون همایی یافتیم
ما قلندروشان قلاشیمما چه مردان جنگ و پرخاشیم