دفتر شعر
۳۳ شعر در این دفتر
در عشق یار بین که چه عیار میرویمسر زیر پا نهاده چه شطار میرویم
دل بر کن از جهان و جهان را گذشته دانز آن بیش عمر خود تو به غفلت بمگذاران
خسروا بشنو فزونی از چو من کم کاستیراستی بتوان شنود آخر هم از ناراستی
گر زعشقت خبر نداشتمیداغ آن برجگر نداشتمی
کردهای تکیه بر جهان و هنوزغدر و مکر جهان نمیدانی
به صبا پیام دادم که ز روی مهربانیسحری به کوی آن بت گذری کن ار توانی
گر با خردی و زنده جانیبر کن دل از این جهان فانی
دوشم سحرگهی ندای حق به جان رسیدکای روح پاک مرتع حیوان چه میکنی؟
ای دل مگر تو از درافتادگی درآییورنه به شوخ چشمی با عشق کی بر آیی