دفتر شعر
۱۴۶ شعر در این دفتر
تا روی تو دیدیم یقین شد ما رابر قدرت ذات خالق ارض [و] سما
پاک از همه ساز جای استغنا رابنواز بلندنای استغنا را
آتش گشتم در جگر انداخت مراچون باد شدم در به در انداخت مرا
عید آمد و رفت روزه از یاد، مراکردند بتان به غمزه دلشاد مرا
عالم دریا حباب آن دریا ماموجش طوفان کناره اش ناپیدا
استاد زمانه عارف ذات و صفاتمحمود [به نزد] همه چون آب حیات
او با تو همیشه و تو بی او عجب استاو صاحب خلق است و تو بدخو عجب است
تارک الف و دال که باشد خوب استبی پا و سر و مال که باشد خوب است
در راه وفا سبک خرامی خوب استدر منزل دور، تیزگامی خوب است
آن ذات که عالم به طفیلش برپاستعالم جوی و وجود آن کس دریاست
دوری ز خیالات هوا تجرید استدل چون ز همه یگانه شد تفرید است
امروز که سنگ و سیم و زر در کار استشام و صبح و شب و سحر در کار است
منصور که در دار جهان مغفور استخاک ره او تاج سر فغفور است
تا درد و غم عشق تو درمان گیر استبی دردی تو هنوز دامان گیر است
گنجینهٔ ما سینهٔ [افگار] بس استزرپاشی آن ماه شرربار بس است
در سینه ز عشق، داغ بسیار بس استاغیار شوند گو جهان، یار بس است
ایام بهار است نه می در جام استنی سوخته ای هم نفس این خام است
خوش حالت آن مرد که خیرانجام استسهل است نکونام اگر بدنام است
معشوق، خدا جاذبه اش رهبر ماستشاهد، دل آگه است و چشم تر ماست
ای ماهوشان، فقیر، درویش شماستدرویش شما و خیراندیش شماست
آن را که همیشه با خدا تعظیم استنی دغدغه از بهشت و ز آتش بیم است
بیرون ز دو کون، جای درویشان استویرانهٔ غم سرای درویشان است
دیدار خدا لقای درویشان استکیخسرو و جم، گدای درویشان است
هستی مال تو و نیستی مال من استفعل تو همه نیک و بد افعال من است