دفتر شعر
۱۴۶ شعر در این دفتر
من بندهٔ عشق، عشق مولای من استمن مرده، دم عشق، مسیحای من است
نی در دل من غمی از آن و این استنی وسوسهٔ عادت و رسم و دین است
فقر فقرا نه جامهٔ رنگین استیا جبهٔ شال و خرقهٔ پشمین است
آن رشته که کیش کفر و ایمان شده استدو سر دارد ظاهر و پنهان شده است
زنهار مگو که واحد و رام یکی استبا این خلقی که پخته و خام یکی است
انعام ز حق به خاصه و عام یکی استجان در بدن آدم و انعام یکی است
در مذهب ما که کفر و اسلام یکی استصبح شادی و ماتم شام، یکی است
کس را خبری کجا از آن جاست که اوستبا آن که هر آنچه هست پیداست که اوست
پیدا و نهان و آشکارا همه اوستدر خانه و شهر و ده و صحرا همه اوست
زاهد نخورد باده که بدنامی اوستپرهیز ز می کشان نکونامی اوست
چندین نقشی که زیر این چرخ دوروستدوری است تعلق اگرت یک سر موست
با هر که دل رمیدهٔ ما پیوستدیدیم که عاقبت دل ما را خست
چون در نظر تو یار و اغیاری هستدر تصفیهٔ قلب، تو را کاری هست
تا پیش خدایت سفری حاجت نیستواندر ره او پا و سری حاجت نیست
آن کس که حیا ندارد او انسان نیستوصفی بهتر ز پاکی دامان نیست
نوری ز حقیقت به تو همسیر تو نیستدل را خبری ز شر و از خیر تو نیست
بی ذکر تو هیچ زنده ای نیست که نیستبی یاد تو هیچ بنده ای نیست که نیست
بی یاد خدا ذی نفسی نیست که نیستبی نشئهٔ او بوالهوسی نیست که نیست
در دیده ات از نور حقیقت اثری نیستدر دل ز سراپردهٔ سرت نظری نیست
دردی طلب از خدا دوا چیزی نیستبی درد مشو که بینوا چیزی نیست
بگذر ز سوا که ماسوا چیزی نیستجز او همه فانیست فنا چیزی نیست
جامی است جهان به دست یک ساقی نیستیک دم باقی، دم دگر باقی نیست
صد حیف که عمرم به خسارت بگذشتدر فکر عبادت و عبارت بگذشت
خود آمده زنده مرده می باید رفتشطرنج خیال برده می باید رفت