دفتر شعر
۱۴۶ شعر در این دفتر
بر دایرهٔ جهان چو پرگار مپیچهیچ است جهان به هیچ زنهار مپیچ
هر چد که یار، یار دیگر دارداما با ما شمار دیگر دارد
خوش آن که مقام بر در دل ها کردواندر دل اهل دل، رهی پیدا کرد
گویند به طالب که سفر باید کرددر منزل بی خودی گذر باید کرد
هر صبح ز گریه رخ ترم باید کردخاک ره دوست بر سرم باید کرد
از مروحه ای که شاه، احسانم کردانگشت نما میان خوبانم کرد
بی ناز تو من نیاز نتوانم کردبی روی تو دیده باز نتوانم کرد
باید که تو را نظر به خاصان باشدنی بر گلهٔ عام، پریشان باشد
فانیست جهان در او بقا کی باشد؟خاکی است جهان در او صفا کی باشد؟
یک محرم راز در جهان یافت نشددل جهد بسی کرد و بسی کافت، نشد
کشت عملم هیچ نمودار نشدهرگز دل و دیده ام نکوکار نشد
فردا که ز مشکلات حل می طلبندکی از تو ترانه و غزل می طلبند؟
ای مست شراب، ما و من بازی چند؟وی غرهٔ جامه با کفن بازی چند؟
تا خلق به خیر نام خیرم بردنداز کعبه کشان کشان به دیرم بردند
روزی که مرا ز دیر بیرون کردنددر ساغر من شراب گلگون کردند
در دار جهان که خاص و عامی چندندبدنامی چند و نیکنامی چندند
قومی با خویش اعتباری دارندبا خلق ز کبر، گیر و داری دارند
گیرم که جهان را به کمندی گیرندهر دم سر راه مستمندی گیرند
گر مست شوم [سر] تو هشیار کندگر خواب روم لطف تو بیدار کند
آنان که به علم خویش مغرورانندهر یک به مثل نادرهٔ دورانند
ای آن که تو را شاه و گدا یکسانندواندر طلبت به جان و دل پویانند
آنان که ندانند تو را می خواننددر لرزه چو بید بر سر ایمانند
آن قوم که روز و شب تو را جویانندهر یک به قمار عشق نرادانند
آنان که یکی هزار افسانه کننداثبات خود و فنای بیگانه کنند