دفتر شعر
۱۴۶ شعر در این دفتر
درویش که با قناعت و صبر بوددر چشم جهانیان به از بدر بود
ای از خوف تو آسمان جامه کبودوی در ره تو زمین مسکین به سجود
خود را تو مبین که بی خدا نتوان بودبا آن که سوا شدی سوا نتوان بود
بی رنگ به رنگ چون تجلی بنمودگشتند [عدوی] هم خلیل و نمرود
تا پای تو سر، سر تو تا پا نشوداز رشتهٔ کار تو گره وانشود
تا جسم مکدرت همه جان نشودخورشید معانی تو تابان نشود
تا از میلی دلت گریزان نشودهرگز راهی تو را به جانان نشود
کوه غم یار کندن آسان نشودتا تیشهٔ طبع نفس، سوهان نشود
از ذکر زبان، انس به جانان نشودبی جاذبهٔ کس صاحب عرفان نشود
از مطلب من درد طلب من زایدوز راحت من گرد تعب می زاید
اشعار سعیدا به نظامی نرسیدلطف سخنش به خاص و عامی نرسید
ای هرزه درا ناله و افغان بگذارتا دم نزنی دگر دل و جان بگذار
خواهی که رسی به دوست جولان بگذاراول سر خویش را قربان بگذار
ای آن که تویی ز عقل ها بالاترپی برده به کنه ذات تو کس کمتر
خواهی که رسی به دوست، از جان بگذرو آن گاه ز دین و دل و ایمان بگذر
بسیار به بر و بحر کردیم سفریک چند قدم زدیم در کوه و کمر
تا زهر غمت بود نخوردیم شکرخمری نچشیدیم بجز خون جگر
بی تو نفسی خوش نکشیدم هرگزوز باغ جهان گلی نچیدم هرگز
گویند که حق یار نمازی است و بسعرفان وجود دلنوازی است و بس
گویند خدا ز روزه راضی است و بسیا معرفتش حج و نمازی است و بس
از خوان غمش حواله ای دارم بسچون درد از او نواله ای دارم بس
لعنت بر نفس ما و بر کردارشبر مطلب و بر مقاصد بسیارش
آنان که به دعوا شده سادات مثالسادات شدن به صورت امری است محال
گویند کسانی که جهان است خیالچیزی که خیال است حرام است حلال