دفتر شعر
۱۴۶ شعر در این دفتر
تا صبح نشستم من و جان بر در دلدیشب که نهان بود ز من پیکر دل
چون کرد ظهور، نور تابندهٔ دلتو صاحب دل شدی و من بندهٔ دل
دیروز درآمدم به کاشانهٔ دلبینم که چه می کنی تو در خانهٔ دل
تا کرد قبای ناز را بر تن گلدر پایش ریخت رنگ از دامن گل
تا بنده شدم، چو مهر تابنده شدمفارغ ز غم رفته و آینده شدم
تنها نه به هجر آشنا گردیدماندر ره آشنا چها گردیدم
گر دل گویم تو را ز جان می ترسمور جان خوانم هم از جهان می ترسم
یک سو شادی است در جهان یک سو غمیک سو زخم است جمع و یک سو مرهم
من خانهٔ آن ماه جبین می دانمگاهی به گمان گه به یقین می دانم
من گرچه ز عشق، گفتگو نتوانمقطع طلب روی نکو نتوانم
گر بادهٔ تو رسد به من مل چه کنمچون روی تو بینم هوس گل چه کنم
هر ذره مدان ز خود کمش می بینمهر مور به دست، خاتمش می بینم
شوخی که بری ز عالمش می بینممعنی است ولی در آدمش می بینم
چشمی که از او دو عالمش می بینمروزش حیران و شب نمش می بینم
دنیا که وفایش و بقایش معلومدردش معلوم و هم دوایش معلوم
ما دلق ریای خویشتن سوخته ایمتا طرز طریق فقر آموخته ایم
تا مشعل دید عیب خامش کردیمفکر بد و نیک را فرامش کردیم
جز ناله کسی همنفس خویش ندیدیمجز درد کسی محرم این ریش ندیدیم
ما منتهییم و مبتدا هم ماییمجام می و جام جم نما هم ماییم
بیرون و درون برو بیا هم ماییماشکسته و سنگ و مومیا هم ماییم
آدم یک آدم است و یک صورت و جانلیکن تفریق در مقام است و مکان
ای بسته میان تو کمر بر دل و جانبادا دو جهان فدای آن موی میان
عالم جسم و محمدش آمده جانچو جان گفتم چو روح گردید روان
ای از تو جهانیان به دادند و فغانخورشید و قمر در طلبت سرگردان