دفتر شعر
۱۴۶ شعر در این دفتر
یاری دارم که روش دیدن نتوانوز سلسلهٔ موش بریدن نتوان
عرفان به خدا هیچ ندارند جهاناین حرف سبک نیست گران است گران
رفتی به سفر از پی تسخیر جهانتا خلق خدا شوند در امن و امان
وهمی به خیال کرده جا نام جهاناز وهم جهانیان شده سرگردان
بحری پنهان چو کرد جوش و طغیانهر سو گردید موج هاست دست افشان
تا کی به لباس عاریت بند شدناز کسب کمال خویش خرسند شدن
زینهار که کارها به خود آسان کنهر نیک و بدی که می کنی پنهان کن
بی یار شدم یک نفسم یاری کنغمخوار شدم مرا تو غمخواری کن
گاهی نزدیک و گاه دورم از توگه مضطرب و گاه صبورم از تو
ای شیخ کرامت منما رهبر شونی چون کاغذ ز باد بالاپر شو
چون موم بر آتشی رسی آب مشوچون رشته ز تاب خویش بی تاب مشو
ای نفس و هوا برده دلت را، جان کو؟ای داده به تن نقد روان جانان کو؟
با نفس دغل تو بدگمان باشی بهتا بتوانی تو ناتوان باشی به
دل رفت ز خود هنوز جان نارفتهآمد به کنار از میان نارفته
این عالم ما که بی نظیر افتادههر سو طفل و جوان و پیر افتاده
ای باده فروش بادهٔ صاف بدهبا من خبر از مقام اعراف بده
ساقی آورد ساغری بگزیدهگفتا که بگیر ای ز من رنجیده
در راه وفا ندیده ام قافله ایاز پا افتاده ای برد مرحله ای
ای دل نفسی صاحب عرفان نشدیبر درد کسی هیچ تو درمان نشدی
یاری دارم که رشک حور است و پریگه ناز به خود دارد و گه با دگری
ای عهدشکن قیمت ما را چه شناسیتا مهر نورزی تو وفا را چه شناسی
آن بدگهری که بد بود با نیکیدیو است به نیک و دد بود با نیکی
او معنی معنی است که را آن معنیتا فهم کند معنی آن زان معنی
تا کش و فش و عمامه را ته نکنیسیر فلک و ستاره و مه نکنی