دفتر شعر
۲۰ شعر در این دفتر
چه نسبت است به مصر وجود بقعهٔ تن راکه این ز جملهٔ ویرانه های آن شهر است
به اهل راز چه نسبت رقیب بدگو رالب پیاله کجا و زبان شانه کجا
متاع پاک ندارد به گفتگو حاجتگرفته است سعیدا از آن زبان صدف
کمان ابروانت طرفه سخت استکه در تصویر هم نتوان کشیدن
ناز و کرشمه زینت و زیب ستمگر استورنه ز دلبری است که [دلبر] دلاور است
با خلق مجازی ز حقیقت خبری نیستز آن روی در ایشان ز محبت اثری نیست
چرا آن گوشهٔ ابرو ز من چون بخت میگرددکمان بیچله چون بسیار ماند سخت میگردد
از جوهر خود جا به کمر خنجر او کردمعراج کلاه است که جا بر سر او کرد
جهان به گوشهٔ تاریک و تنگ می ماندکه هر طرف بروی پیش روی دیوار است
صف به صف مژگان خونریزش به جنگ آماده اندبا وجود مردمی رحمی به مردم نیستش
راه می پویم شاید منزلی پیدا شودکعبه می جوییم تا صاحبدلی پیدا شود
عقل را نور نماند چو شود موی سفیدشمع تاریک بماند چو شود وقت سحر
به نقش و خال و خط دهر دل مده زنهارنه عاقلی است که گیری به دست خود دم مار
دلبرم منعم است و من درویشمن چو او او گدا شود چه کنم
ز خال پشت لب او تحیری دارمکه این سپند در آتش چرا نمی سوزد
هر نفس در دیده من طرح قیامت میکشمانتظار جلوهٔ آن سرو قامت میکشم
با نظر بر لطف و احسانش کجا بد میکنمحق به دست ماست گر عصیان بیحد میکنم
جز مهر ما ستارهٔ گرمی ندیده ایمبی داغ در جهان دل نرمی ندیده ایم
کشت ما را انتظارت تیز ترا از نگاهدر نظرهای رقیبان گو شود عالم سیاه
به جان رسیده و از دل برون چو تیر شدیمرا ز غم چو کمان کرده گوشه گیر شدی