دفتر شعر
۶۸۳ شعر در این دفتر
ای آسیا، ای آسیا، سرگشتهای چون ما چرا؟از ما مپوشان راز خود، با ما بیان کن ماجرا
ای دل و جان عاشقان خسته تیغ مرحباغلغله تو در سمک کوکبه تو در سما
ای صبح سعادت ز جبین تو هویدااین حسن چه حسنست؟ تقدس و تعالا
ایهاالصابرون فی البلواطرقوا طرقوا الی المولا
برافشان زلف مشکین را، که خوش حالیم ازین سوداکه می یابم ز بوی او نسیم جنت الماوا
بس بمساجد شدیم بهر تولامسجد اقصی کجاست؟ مسجداقصا؟
بلبل بوقت صبح بدرگاه کبریافریاد عشق زد که: منم عاشق خدا
تا پریشان نکند زلف ترا باد صبامتصور نشود حالت جمعیت ما
جگر پردرد و دل پرخون و جان سرمست و ناپرواشبم تاریک و مرکب لنگ و در سر مایه سودا
چند پرسی ز کجایی و کجایی و کجا؟از نهان خانه تجریدم و از دار فنا
خدا را، ای مذکر، رحم فرماز حد بگذشت سرمای تو بر ما
خوش خاطرم که یار مرا گفت: مرحباهمراه مرحباست صفا در پی صفا
زهی شوق و زهی شوق، زهی عشق و تمنا!زهی عشق جهانسوز، زهی حسن و تولا!
شراب آتشین آمد ز دست ساقی جانهابنوش این جام آتش را، «توکلنا علی المولا»
طلوع پرتو حسنست در جهان، اماخلاف مذهب و دین چیست؟ معنی اسما
عقل از عقیله خیزد، عشق از جنون و سودایا رب، چه چاره سازم این درد را مداوا؟
«کل من رام تف بوجه سما»«رجع التف بوجهه ابدا»
گر صفات خدا کنی بسزاوصف او گوی «ربنا الاعلا»
گر عشق نباشد نرسد قطره بدریااز عشق بد این وحدت شمعون و مسیحا
گریبان میدرم هردم که: دامان درمکش از ماکه ما مشتاق دیداریم و رند و عاشق و شیدا
«نون گفت » و «قلم » گفت تقدس و تعالااجمال ز تفصیل مبرهن شد و پیدا
هرچه آن می رود از حد سمک تا بسمافاعلش را نتوان گفت که چونست و چرا؟
ساقی، ز کرم پر کن این جام مصفا راآن روح مقدس را، آن جان معلا را
نمی دانم چه افتادست قسمت از قدر ما راکزین درگاه می رانند دایم دربدر ما را