دفتر شعر
۴۲ شعر در این دفتر
جز نقش تو در نظر نیامد ما راجز کوی تو رهگذر نیامد ما را
بر گیر شراب طربانگیز و بیاپنهان ز رقیب سفله بستیز و بیا
گفتم که لبت، گفت لبم آب حیاتگفتم دهنت، گفت زهی حبّ نبات
ماهی که قدش به سرو میماند راستآیینه به دست و روی خود میآراست
من با کمر تو در میان کردم دستپنداشتمش که در میان چیزی هست
تو بدری و خورشید تو را بنده شدهستتا بندهٔ تو شدهست تابنده شدهست
هر روز دلم به زیر باری دگر استدر دیدهٔ من ز هجر خاری دگر است
ماهم که رخش روشنی خور بگرفتگرد خط او چشمهٔ کوثر بگرفت
امشب ز غمت میان خون خواهم خفتوز بستر عافیت برون خواهم خفت
نی قصهٔ آن شمع چگل بتوان گفتنی حالِ دلِ سوختهدل بتوان گفت
اوّل به وفا میِ وصالم دردادچون مست شدم جام جفا را سرداد
نی دولت دنیا به ستم میارزدنی لذّت مستیاش الم میارزد
هر دوست که دَم زد زِ وفا، دشمن شدهر پاکرُوی که بود، تَردامن شد
چون غنچهٔ گل قرابهپرداز شودنرگس به هوای می قدحساز شود
با می به کنار جوی میباید بودوز غصّه کنارهجوی میباید بود
این گل ز بر همنفسی میآیدشادی به دلم از او بسی میآید
از چرخ به هر گونه همی دار امیدوز گردش روزگار میلرز چو بید
ایّام شبابست، شراب اولاتربا سبزخَطان، بادهٔ ناب اولاتر
خوبانِ جهان، صید توان کرد به زَرخوش خوش بَر از ایشان بتوان خورد به زَر
سیلاب گرفت گِرد ویرانهٔ عمروآغاز پُری نهاد پیمانهٔ عمر
عشقِ رخِ یار، بر منِ زار مگیربر خستهدلانِ رندِ خَمّار مگیر
در سنبلش آویختم از روی نیازگفتم «من سودازده را کار بساز»
مَردی ز کَنندهٔ دَرِ خیبر پرساسرار کرَم ز خواجهٔ قنبر پرس
چشم تو که سِحرِ بابِل است استادشیا رب که فسونها برواد از یادش