دفتر شعر
۴۲ شعر در این دفتر
ای دوست دل از جفای دشمن درکشبا روی نکو شراب روشن درکش
ماهی که نظیر خود ندارد به جمالچون جامه ز تن برکشد آن مشکینخال
در باغ چو شد باد صبا دایهٔ گلبربست مشاطهوار پیرایهٔ گل
لب باز مگیر یک زمان از لب جامتا بستانی کام جهان از لب جام
در آرزوی بوس و کنارت مُردموز حسرت لعل آبدارت مُردم
عمری ز پی مراد ضایع دارموز دور فلک چیست که نافع دارم
من حاصل عمر خود ندارم جز غمدر عشق، ز نیک و بد ندارم جز غم
چون باده ز غم چه بایَدَت جوشیدنبا لشگر غم چه بایدت کوشیدن
ای شَرمزده غنچهی مَستور از توحیران و خِجِل، نرگسِ مَخمور از تو
چشمت که فسون و رنگ میبارد از اوافسوس که تیر جنگ میبارد از او
ای باد! حدیثِ من نهانش میگوسِرّ دل من به صد زبانش میگو
ای سایهٔ سنبلت سمن پروردهیاقوت لبت درّ عدَن پرورده
گفتی که تو را شوم مدار اندیشهدل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه
آن جام طرب شکار بر دستم نهوان ساغر چون نگار بر دستم نه
با شاهد شوخ شنگ و با بربط و نیکنجی و فراغتی و یک شیشهٔ می
قسّام بهشت و دوزخ آن عقدهگشایما را نگذارد که درآییم ز پای
ای کاش که بخت، سازگاری کردیبا جور زمانه یار، یاری کردی
گر همچو من افتادهٔ این دام شویای بس که خراب باده و جام شوی