دفتر شعر
۸۶۹ شعر در این دفتر
آفتی وام می توانم کردکار دل خام می توانم کرد
ترک غمت از کشتن و بستن نتوان کرداین توبه به امید شکستن نتوان کرد
رخی از باده رخشان می توان کردگلی از شعله خندان می توان کرد
گریبان رشک گلشن می توان کردگل چاکی به دامن می توان کرد
وفا با خاکساری می توان کردخزانی را بهاری می توان کرد
هشیاریم از یاد تو بیهوش برآوردبیهوشیم از خویش قدح نوش برآورد
دلی کجاست که سامان عیش ما گیردگلاب خون ز گل سایه هما گیرد
زبان ناله پر از شوخی تحریر می گیرددعا پنداری امشب دامن تأثیر می گیرد
ز اشکم غنچه در هرجا گلاب رنگ میگیردبه خود کار شکفتن تا قیامت تنگ میگیرد
وفا به مهر و عداوت به کین نمیارزدگشاد کار به چین جبین نمیارزد
سررشته جنون ره اهل هوس نزدبند گران به پای مگس هیچ کس نزد
نیم داغ گلی تا هر دو رویم یک هوا سوزددلم در آتش خویی نمی سوزد که واسوزد
دل رمیده به صد آب و تاب می سوزدگهی ز صبر و گه از اضطراب می سوزد
نه همین نامه چو شمع از خبرم می سوزدکه چو پروانه پر نامه برم می سوزد
جنون هر لحظه چون تاکم به تارک خاک میریزدمحبت در دلم چون غنچه رنگ چاک میریزد
توفیق در این بادیه رهبر نشناسدآیینه تجرید سکندر نشناسد
دیوانه او غیر تحمل نشناسدگر سنگ رسد بر سرش از گل نشناسد
جان سختی دلم را بیداد می شناسدقدر ستمکشان را فرهاد می شناسد
گریختم که به گرد ره تو کس نرسدگداختم که به آیینه ات نفس نرسد
گذشته ایم ز سر تا به نقش پا چه رسدبریده ایم ز دل تا به مدعا چه رسد
جایی که حکم ناله شبگیر می رسدغافل مشو که تیر پی تیر می رسد
شوق ره گم کردهای از وادیِ دل میرسدگرچه پُر آواره است آخر به منزل میرسد
دل اگر گم شده دلدار سلامت باشدهر چه خواهد بشود یار سلامت باشد
کسی که داغ جنونش طراز سر باشدبه هر کجا که رود نور در نظر باشد