دفتر شعر
۸۶۹ شعر در این دفتر
در گلستان جگر داغ تو بس گل میکندآه من چون شمع از سوز نفس گل میکند
نیرنگ باده رفع حجابم نمی کندآتش جدا چو گوهر از آبم نمی کند
در غمش تا سوختم بخت شرارم شد بلندخاک راهش تا شدم نام غبارم شد بلند
در بزم چو با عارض پر نور نشیندصد شمع شبیخون زده از دور نشیند
یک سرنوشت طالع ما بی خطر نبودما را سری نبود اگر درد سر نبود
امشب که خیال رخ او شمع نظر بودبا دل نمک لعل لبش داغ جگر بود
چون دل ما گر دل یک قطره باران تنگ بوددستگاه گریه بر ابر بهاران تنگ بود
دوش ساز ناله ام آهنگ بودبا زمین و آسمان در جنگ بود
گر دو روزی کامجو در عشق بی آرام بودهمچو داغ لاله در آتش نشینی خام بود
گر سر و کار کسی با دل نبوداینقدرها کارها مشکل نبود
سرکنم آوارگی منزل همان گیرم نبوددل به دریا افکنم ساحل همان گیرم نبود
از جان که می شنید اگر حرف غم نبوداز دل چه می کشید کسی گر ستم نبود
دیدیم زهر چشم تو عمر دوباره بودمعلوم ما نشد که تبسم چکاره بود
چشمت امشب ساقی و بیطاقتی پیمانه بودیک نگاه آشنا تکلیف صد میخانه بود
قاصدی از گرد جولانش به هرسو میدوداز پی گرد نگاهش چشم آهو میدود
هرکجا مست حیا آن بت طناز رودجلوه طاوس شود در قدم ناز رود
صبح است و فیض گریه مستانه می رودخون هوا زکیسه پیمانه می رود
گر آفتاب مهر تو از سینه می رودآب صفا ز چشمه آیینه می رود
ترک مستم را اگر چین بر جبین پیدا شودحیرتستان هلال آتشین پیدا شود
دشمن هوشی به رویت چشم تر نتوان گشودآفت نظاره ای سویت نظر نتوان گشود
گر شبی یاد تو دور از جان غمگینم شودخواب سنگین همچو شمع کشته بالینم شود
از شکستن دل ما رام تظلم نشودهر چه خواهد بشود صید ترحم نشود
مستی ز شور لعل تو هشیار میشودخواب از خیال چشم تو بیدار میشود
از من آن چشم تغافلکیش غافل میشودگر چنین خواهد گذشتن کار مشکل میشود