دفتر شعر
۸۶۹ شعر در این دفتر
بحر وجود محشر موج و حباب گیرقطع نظر ز دل کن و عالم خراب گیر
صیقل دل از غبار خاکساری یادگیرآب و رنگ از همت باد بهاری یادگیر
دست اگر داری به غیر از دامن صحرا مگیرپرنیان خار تا باشد به مسند جا مگیر
ای برای دلم سراپا نازنیم ناز تو را هزار نیاز
ز فیض ابر شد زانسان جهان سبزکه از عکس زمین شد آسمان سبز
پرتو شمع تو پروانه گداز است هنوزنازکن ناز کجا وقت نیاز است هنوز
سرمه واری در نظر زان خاک پا دارم هنوزاز بتان چشم نگاه آشنا دارم هنوز
راحتم شد بستر خواب و در آزارم هنوزگلبن عزت دمید از خاکم و خوارم هنوز
مایه عیش اسیران خاطر غمناک بسمسند ما اخگر تابنده چون خاشاک بس
قرار بخش دل تنگ یاد آن گل بسسواد سایه گل آشیان بلبل بس
گفتوگویی شنیدهام که مپرسنگهی واکشیدهام که مپرس
دارم دل افروخته چون خلوت فانوستا شمع خیالت نکشد منت فانوس
نکرده دست تهی اهل دیده را قلاشبه رنگ آیینه از نور می کنند معاش
شراری را نماند جا در آتشنشیند تا دلم تنها در آتش
شکار آینه گردیده آه می رسدشپری کشیده به دام نگاه می رسدش
سینه تا شد قلمرو تیرشسر نپیچم ز حکم شمشیرش
خداوندا مکن کس را شهید خنجر نازشمگردان جز دل من مرغ دیگر صید شهبازش
صبا در نافه میغلتد ز گرد راه پابوسشحیا در پرده پنهان میشود از شرم ناموسش
کرده ام بسکه آرزوی خطششده ام صید رنگ و بوی خطش
ای چشم و چراغ آفرینشرنگین گل باغ آفرینش
گل گرفتار نقش بالینشصبح دل چاک خواب شیرینش
از قدش جلوه انتخاب فروشاز رخش باده آفتاب فروش
ای کرده ز یاد ما فراموشحیف است مکن وفا فراموش
تا به کس روشن نسازم کفر ایمان بار خویشهمچو شمع از خلق پنهان کرده ام زنار خویش