دفتر شعر
۸۶۹ شعر در این دفتر
گرچه سودای تو یک عمر به سر داشتهامبیخودم بیخود اگر از تو خبر داشتهام
در زمین دل خود تخم رضا کاشته امهر نفس خرمن شکری است که برداشته ام
فانوس شمع خلوت دیدار گشته امآیینه خانه دل بیدار گشته ام
در دل از مستی فغان گم کرده امبلبلی در آشیان گم کرده ام
لاله داغم ز گلزار جگر جوشیدهامآتشین موجم ز بحر چشم تر جوشیدهام
مشغول یاد اوست دل پاره پاره امرقصد ز شوق بر سر مژگان نظاره ام
لب تر نکرده از می هستی پیاله امداغ تو کرده گل به گریبان چو لاله ام
بس که خود را بسته دام بلا میخواستممحنت آسایش درد از دوا میخواستم
ز یادش بس که هشیارم به خون خویشتن مستمنمیدانم کجا می میخورد دیگر که من مستم
اگر عاقل اگر دیوانه مستماگر بلبل اگر پروانه مستم
ز شور عشق هرگز تلخ از شیرین ندانستمدل آسوده را از خاطر غمگین ندانستم
گر گمان وصل آن نامهربان می داشتممی سپردم جان و صد منت به جان می داشتم
آتش از آن گرمی نگاه گرفتمتا عرق فتنه ای ز آه گرفتم
خراب آباد بودم عشق را معمار خود کردمشکست خاطر آسوده را دیوار خود کردم
با لبش همزبانیی کردممردم و زندگانیی کردم
دلی به خاک ره انتظار می بندمزگرد خویش چمن را نگار می بندم
نظر گشودم و سر منزل تو را دیدمبه دل گذشتم و سنگین دل تو را دیدم
به کویش در لباس بوالهوس بسیار گردیدمنمی دانم چرا شایسته آزار گردیدم
نگران که بود رشک به حسرت دارملاف مهر که زند داغ محبت دارم
غمی رنگین تر از گلزار دارمدلی چون ساغر سرشار دارم
پیاله بر کف و چشم تو در نظر دارمدماغی از گل پیمانه تازه تر دارم
نگه در دیده مانند گلی در دام خس دارمنفس در سینه همچون عندلیبی در قفس دارم
خصم را زخمی شمشیر تحمل دارمگل فتح است اگر داغ تنزل دارم
دلم گداخت سر ساغر گران دارمچراغ میکدهای نذر میکشان دارم