دفتر شعر
۸۶۹ شعر در این دفتر
بسکه دارد سر هم چشمی گلشن مهتابکرده برخاک سرکوی تو مسکن مهتاب
موجها برده دل ز باغ در آبلاله ها شسته روی داغ در آب
چه خوش افتاده عکس ماه در آبچیده آیینه دستگاه در آب
پری رخی است عرق کرده عکس ماه در آببساط آینه وا می کند نگاه در آب
عکس مهتاب کشیده است پریخانه در آبشده از موج عیان محشر دیوانه در آب
مست نازی نتوان گفت که ما را دریابسوی خود بین و دل اهل وفا را دریاب
بهار سوختن گردیده شمع بزم ما امشبتوان چیدن گل از بال و پر پروانه ها امشب
محبت خوش جناغی بسته وحشت الفت است امشببرای مصلحت یاران عداوت الفت است امشب
آنچه از ما می کشد حیرانی ما روز و شبکی خجالت می کشد از دست سودا روز و شب
داغ بر دل می گذارم روز و شبنقد هستی می شمارم روز و شب
اگر دنیا اگر عقبا علی بن ابیطالباگر امروز اگر فردا علی بن ابیطالب
فلک آیینه اسکندر علی بن ابیطالبجهان تاریک و روشنگر علی بن ابیطالب
دل را بسوز و درد نهان را دوا طلبچون شعله از گداختگی توتیا طلب
روز وصل است انتظار غریبنیست اینها ز روزگار غریب
میپرستی میدهد یادم نوای عندلیبغلغل میناست در گوشم صدای عندلیب
از شوق دیده عقل چو تدبیر می گداختمجنون برای آینه زنجیر می گداخت
می رنگ هوس در دل ویران من انداختزهد آمد و سجاده به دامان من انداخت
نازک شد از وفا دل و قدر جفا شناختچشم ضعیف روشنی توتیا شناخت
خون بود دل که لذت درد نهان شناختاین غنچه قطره بود که رنگ جنان شناخت
عشق نیرنگ تغافل با دل بیتاب ریختهمچو گرد سرمه از چشم غزالم خواب ریخت
ز گر مخوییت آتش ز لاله زار گریختز زهر چشم تو صیاد از شکار گریخت
چنان زخوی تو هر کس به هر دیار گریختکه دشت در صدف و بحر در غبار گریخت
خط بر سرهر حرف چو تقویم کشندتزان به که خطی بر سر تسلیم کشندت
دلی ز دور به صد رنگ مینمایندتچو آب گشت دلت سنگ مینمایندت