دفتر شعر
۳۳۵ شعر در این دفتر
سینه ای داده ام به تیغ جفاجگر از چاک کرده ام پیدا
دیده پاک حباب می حال است اینجالب خاموش دم صبح خیال است اینجا
به رنگ لاله می جوشد پری جای شکار اینجابه خون رنگ و بوی خویش می غلتد بهار اینجا
ز سیر قدر بهار و خزان شود پیداز خار و گل هنر باغبان شود پیدا
نظاره خطش از هوش می برد ما رابه سیر باغ بناگوش می برد ما را
جنون دانسته گستاخ تماشا میکند ما راکه میداند حجاب عشق رسوا میکند ما را
دهقان که ز ما بیش خرد حاصل ما رااز شبنم و گل ساخته آب و گل ما را
جنون که کرد به دیوانگی مثل ما راگل همیشه بهار است در بغل ما را
الهی آشنا کن ساقی بیگانه ما راکه از زهر نگاهی پر کند پیمانه ما را
من که گشتم خاک ره پروای افلاکم چرامن که کردم ترک سر از دردسر باکم چرا
اگر دانم که عشقت گرمتر خواهد تب خود رانسازم آشنای استجابت یارب خود را
ز بی سرمایگی دادم سرانجامی سر خود رابه دست صد شکست دل سپردم ساغر خود را
بسکه بر هم زد ز ترکش خانه زنبور راکرد چون مژگان به چشمم ظلمتستان نور را
رخصت طوفان دهم گر اشک عالمگیر راگم کند چون موج دریا رشته تدبیر را
پیش می میرم به راهت نقش پای خویش راگرد سرگردم زیادت مدعای خویش را
غم عشقت زده ره خواب مراکرده پر کاسه خوناب مرا
دلیل بادیه دیوانگی بس است مراهمین نشانه فرزانگی بس است مرا
حیرت آبادی که او پهلو نشین باشد مراکاش همچون شمع جان در آستین باشد مرا
به آفتاب برابر مساز یار مراکه همنشین خزان می کنی بهار مرا
نیست در سر هوس جوش خریدار مرامی گدازد چه کنم گرمی بازار مرا
نسیم بی نیازی کرد تا روشن چراغم راهوای ناامیدی برد از سر کشت باغم را
صبح بیدار ندارد نظر پاک مراآب در شیر کند دیده نمناک مرا
کرده ای لبریز می جام مرادیده ای فال سرانجام مرا
گشته سودای غمش هم درد و هم درمان مرامی تراود آب خضر از آتش پنهان مرا