دفتر شعر
۳۳۵ شعر در این دفتر
ز پرده های خموشی شنو فغان مرابه غیر غنچه نفهمد کسی زبان مرا
کرده ام مرغی سبکروحی امید و بیم رااضطرابم در بغل دارد گل تسلیم را
باشد خطر ز وصل جدایی کشیده راتیغ اجل در آب بود سگ گزیده را
کرده ام از غیر خیال دوست خالی سینه رااز غبار آرزو شستم دل بی کینه را
صبح شد ساقی بده جام می دیرینه راتا بر افروزیم از این آتش چراغ سینه را
دیده آشوب نگاه فتنه پرداز تو رانیست پروای قیامت کشته ناز تو را
بیا که فال جنون کرده ایم جنگ تو رابه نرخ گوهر دل می خریم سنگ تو را
زمین که گنج روان گفته خاک راه تو رابه حشر پس ندهد کشته نگاه تو را
چه داد شکر دهم شوق آرزوی تو راطواف اگر نکند قبله گاه کوی تو را
به عالمی ندهم ذوق می پرستی راشکسته دل نکنم گریه های مستی را
از سر بگذار خودنمایی راتا فاش بینی آشنایی را
ز عندلیب چه پرسی نشان خانه ماکه پی نبرد صبا هم به آشیانه ما
گل غم داغ جنون سوخته تا بر سر ماتشنه خون تمناست لب ساغر ما
عهد تمکین با دل دیوانه بستن کار ماخاطر خود را ز هر اندیشه خستن کار ما
شد فزون بیغم شکست خاطر دلگیر ماکو خراجی تا کند بار دگر تعمیر ما
بهر پاس عشق خاموشی نشد دمساز ماپر بلند افتاده بود این پرده آواز ما
تا کی نشوی گوش بر آواز دل ماهمراز دل مایی و هم راز دل ما
عقد گوهر چون صدف در آستین داریم ماخونبهای خویش در زیر نگین داریم ما
حرف عشق دوست را افسانه می دانیم ماسایه های بید را دیوانه می دانیم ما
ویران ز چشمی شد خانه مامحشر غبار است ویرانه ما
می کند مشق تپیدن دل دیوانه مابال پرواز شود باده به پیمانه ما
سینه صافند به هم عاقل و دیوانه مازهد و مستی دو حبابند ز پیمانه ما
گرد فتادگی شده بال همای مامنت نمی کشد ز کسی مدعای ما
گر به ما فاش شود معنی نادانی مادشت را بحر کند اشک پشیمانی ما