دفتر شعر
۳۳۵ شعر در این دفتر
ای نگاهت از شوخی محشر تغافلهاعارضت ز تاب می خانه سوز بلبلها
الفت نمیکنند به کس دل دویدههاگلچین نمیشوند جراحت گزیدهها
بسکه دارد دل توکل بر هوامیزند عمدا تغافل بر هوا
ناله از تاثیر هویی در کمین دارم بیاجان برای مقدمت در آستین دارم بیا
چون دل ز وصل تو مایوس می کند مهتابچراغ نذر زمین بوس می کند مهتاب
چراغم روشن است از روی آتشپارهای امشببه رغم دیده از دل میکنم نظارهای امشب
نوروز شد که گردد باغ از سمن لبالباز شور خنده گل گردد چمن لبالب
کسی که در قدح دیگران بهار گداختمرا در آتش افسرده خمار گداخت
بسکه نظاره ز تاب رخ جانان افروختمی توان شمع در این بزم ز مژگان افروخت
به یاد روی تو از تاب ناله ام گل سوختچه داغها که چمن ز آشیان بلبل سوخت
ناله در بزم دل سوخته ام ساز آموختبیخودی از نفسم شوخی پرواز آموخت
چشمت به جام هر که شراب نگاه ریختاول ز رشک،خون من بیگناه ریخت
مست می آمد و آیینه به دستمژه دارد گل خورشید پرست
جام لاله پر می شد وقت بادهنوشیهاستمیپرست را امروز باغ دلگشا صحراست
مرا به میکده صد منت از می ناب استکه حسن ساقی از او نور چشم احباب است
دلم در اضطراب اضطراب استکه هر گردش طلسم فتح باب است
معنی غالب حریفی بی شماتت همت استپیش من (بر) دشمن عاجز مروت همت است
داغ مهر دوستانم کینه دشمن کجاستکاروان بار منت گشته ام رهزن کجاست
امشب از پرتو روی تو گلستان اینجاستآرزو با سمنت دست و گریبان اینجاست
هر طرف فتنه ای از گرد سواری برخاستمژده ای دیده که از دور غباری برخاست
جز آه و ناله از دل دیوانه برنخاستغیر از صدای جغد ز ویرانه برنخاست
چون دلم دیوانه عاقل نمایی برنخاستهمچو اشکم عقده مشکل گشایی برنخاست
سیر باغ او خیال خاطر شاد خود استصیدگاهش سایه سرو چمن زاد خود است
ز چشم پاکدلان معنی حیا پیداستتپیدن دل عاشق ز نقش پا پیداست