دفتر شعر
۷۷ شعر در این دفتر
چون شاه شرق ز رخسار برکشید نقاببه تیغ، عرصه ی عالم گرفت از سر تاب
خسرو خاور چو پنهان شد ز شاه زنگبارپادشاه شام شد بر توسن گردون سوار
علی الصباح که سلطان طارم ازرقفراز گنبد فیروزه گون بزد سنجق
سرو آزاد که در باغ نشانند او رابندهٔ قامت رعنای تو خوانند او را
ملک ملک ملاحت، شه خوبان خطا!ریختی خون دل سوخته، بی جرم و خطا
باز ازین واقعه ما را دل و جان میسوزدنه دل ما، که دل خلق جهان میسوزد
مطرب بزن نوایی، ساقی بده شرابیاز تشنگی بمُردم بر آتشم زن آبی
مرا در موردستان گلستانی استکه گل چون روی او در گلستانی نیست
نباشد در جهان همچون تو یاریبتی، سنگین دلی، سیمین عذاری
حسبة لله عزیزان یار من باز آوریددل ز دستم می رود، دلدار من باز آورید
دوش، آغوش و بر و بوس و کناری داشتمتا به هنگام سحر در بر نگاری داشتم
چو خورشید رخشنده رخ برفروختدل آسمان را به آتش بسوخت
روز نوروز و هوای چمن و فصل بهارخوش بود جام می و بوی گل و روی نگار
ای سَمَنعارِضِ مَهپیکرِ شیرینگفتاروی زده دایره بر گرد گل از مشک تتار
پرتو روی تو از روی صفا میبینممردم چشم تو در عین حیا میبینم
ترک سرمست تو خون دل ما میریزدبیگنه خون دل خسته چرا میریزد
آب کز دیده روان شد ببرد بنیادمآتش عشق تو چون خاک دهد بر بادم
تا دل خسته به دست سر زلفت دادمکمر بندگی ات بسته ام و آزادم
روز نوروز و می و مطرب و معشوق و بهارمستی و عشرت و آغوش و بر و بوس و کنار
در چنان صورت مطبوع عجب می مانمبیم آن است که بوسی ز لبش بستانم
خاک شیراز مگر کعبه عالم شد بازکه برین خاک نهادند همه روی نیاز
بت شکرسخن پستهدهان میگذردمَهِ خورشیدرخ مویمیان میگذرد
جانم از آتش آن لعل شکربار بسوختدل چو پروانه بر شمع رخ یار بسوخت
تا به شیراز نگارم ز سفر باز آمدراحت روح من خسته جگر باز آمد