دفتر شعر
۷۷ شعر در این دفتر
اَلْمِنَّةُ لِلَّه که در میکده باز استزآن رو که مرا بر در او روی نیاز است
امروز که در کوی خرابات الستماز حسرت یاقوت لبت باده پرستم
عمری است که در عشق تو بی صبر و قرارمآشفتگیی از شکن زلف تو دارم
تا کی من دیوانه گرفتار تو باشمدر بند سر زلف سیه کار تو باشم
جانا! دل من چون دهن تنگ تو تنگ استپشتم ز خیال سر زلف تو چو چنگ است
آمد به در مسجد آدینه نگارییاقوت لبی، سنگدلی، سیم عذاری
من عاشق آن سنگدلِ تنگدهانمدلبستهٔ آن پستهٔ شیرین فلانم
با زلف چو شامش نفس باد صبا چیستبا چین گره بر گرهش مشک خطا چیست
ای آنکه ندانی که وفاداری با ما چیستاز مهر من آموز که آیین وفا چیست
تا دست دلم دامن دلدار گرفتهستجان در نظر یار وفادار گرفتهست
درمان دل خسته ندانم ز که جویمیا حال پریشانی خاطر به که گویم
ای دل! به جهان معتکف کوی فلان باشدر بندگی حضرت او بسته میان باش
بر چهرهٔ او هر که زمانی نگران شدمانند من از مهر رخش بیدل و جان شد
ساقی! بده آن باده که هنگام بهارستصحن چمن از سنبل و گل چون رخ یارست
به طرّهٔ طیرهٔ مشکی، به چهره غیرت ماهکهای، چهای، چه کسی؟ لا اله الا الله
بتم چو ساغر یاقوت ناب میگیردگل از حرارت می در گلاب میگیرد
بُتِ سَمَنبَرِ سیمینعَذارِ سنگیندلچگونه صبر کند در غمِ تو چندین دل
طریق شب روی- ای دل!- ز دست نگذاریاگر شبی سر زلف بتی به دست آری
نگار عهد شکن بی وفای دوران استبیا و دور رخش را ببین که دور آن است
بیا که درد مرا از لب تو درمان استببین که چون سر زلفت دلم پریشان است
بیا که مردمک دیده غرقه در آب استببین که اشک روانم به رنگ عناب است
وجود خاکی من گرچه می دهی بر بادهزار جان عزیزم فدای جان تو باد
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون استببین که در طلبت حال مردمان چون است
به ناز اگر ز در آن سرو ناز باز آیدبه صید کردن مرغ دلم چو باز آید