دفتر شعر
۷۷ شعر در این دفتر
به حسرت از قفس سینه مرغ جان برودچو از برابرم آن یار دلستان برود
بهار و باده و روی نگار خوش باشدنوای بلبل و بانگ هزار خوش باشد
عروس گل چو به طرف چمن درآمد بازز عشق بلبل شوریده برکشید آواز
خیال دوست که در خواب میکند بازیدرون دیدهٔ پُرآب میکند بازی
به آفتابِ جمالت، به نورِ صبحِ جلالبه آستینِ خیالت، به آستانِ وصال
چنان که قطرهٔ شبنم ز ارغوان بچکدعرق ز عارض آن ماه مهربان بچکد
به حرف من چو نهاد این زمان نگار انگشتبه اشک دیدهٔ خونین کنم نگار انگشت
دلم ز خطهٔ شیراز و قوم او شادستکه بِهْ ز خطهٔ مصر و دمشق و بغدادست
روزی است عید کز همه ایام خوشترستوز روز عید، روی دلارام خوشترست
خواهم که حاجت من بیدل روا کنیخواهم که با وصال خودم آشنا کنی
ای روز روشنت ز شب تیره در حجابوی زیر سایه بان سر زلفت آفتاب
نوروز و عید ماست که روی تو دیدهایموز شام غم به صبح سعادت رسیدهایم
از هر چه هست و بود، می خوشگوار بهوز می، به پیش من، لب شیرین یار به
ساقی! بیار باده و مطرب بساز سازتا برگ عیش را بود از نغمه تو ساز
نیست در عالم کسی همتای تومن بنازم پیش سر تا پای تو
حیات جاودان شد جان سعدیز عشق آمد پدید ایمان سعدی
خواجوی دزد کابلی از شهر کرمان میرسدموری است او در شاعری، نزد سلیمان میرسد
ماه ملایکمنظری، سنگیندلی سیمینبریرشک بتان آزری، جان و دل از من میبری
از پردهٔ صبح دوم خورشید تابان میرسدیا در بر صاحبدلان آن راحت جان میرسد
ای ساقی سیمیندهن! در ده شراب ناب راخاکم به باد غم مده، بر آتشم زن آب را
تا کی من سرگردان در عشق تو درمانم؟ای عشق تو در جانم، وی درد تو درمانم!
ساقی بیا و جام طرب پرشراب کنبیدار باش و دیدهٔ غفلت به خواب کن
ای گل! هزار بلبل بیدل اسیر تستتنگ شکر خجل ز لب دلپذیر تست
روز نوروز و هوای چمن و فصل بهارخوش بود جام می و بوی گل و روی نگار