دفتر شعر
۲۴۱ شعر در این دفتر
ای رفیقان بشنوید این داستانبشنوید این داستان از راستان
میزدندی فاش بی اندازهترکوس رسوایی بلند آوازهتر
هرکه نزدیک من آید یک ذراعمن روان گردم سوی او باع باع
چونکه شه را بود با طوطی نظرکرده خو با نطق او شام و سحر
یک جزیره بود در اقلیم شاهبود تا پاتخت شه شش ماه راه
گفت از هجرانت اکنون ای هماچاره نبود چون ستیزم با قضا
گرچه از من میشوی اکنون جدادر جزیره هست پیری رهنما
پیر نبود آنکه مویش شد سفیدپیر نبود آنکه بالایش خمید
گفت شه باشد مرا عهد دیگرزینهار آن را میفکن از نظر
چونکه آدم را خداوند مجیددر زمین بهر خلافت آفرید
من همه نور و ضیاء آن تیره روپس چرا من سجده آرم نزد او
یک خری افتاد و پای آن شکستجان آن از زحمت خربنده رست
ای خدا من رهرویام ناتوانبی کسی واماندهای از کاروان
الغرض آن خر به صحرا اوفتاددیدهٔ حسرت به هر سو میگشاد
کودکی را بود نانی با عسلدیگری را نان تنها در بغل
چون شنید آن گرگ از خر نعل زراز طمع ابله شد و مفتون خر
همچو آن دیو رجیم کشتنیکو گذشت از حد خود از رهزنی
سینهات را روشنی بینی ز راستهم گشادش را از آنجا ابتداست
چون ز ترک سجده آن دیو رجیمرانده شد از درگه حی قدیم
دل ازین دیوار خاکی کن جدانصب کن بر طاق جان مجتبا
گر نبودی پنبه اندر گوش توور نبودی کر دو گوش هوش تو
ای برادر این ره بازار نیستزاد این ره دِرهم و دینار نیست
هان چو مردان بشکن این محکم طلسمپای بیرون نه ز ملک جان و جسم
سوی دنیا بنگر و احوال آنوان غم و اندوه مالامال آن