دفتر شعر
۲۴۱ شعر در این دفتر
روز و شب مشغول پاس خویشتندر حذر از خویش و از فرزند و زن
داد خواهانش گرفته راههاراه خوابش بسته شبها آهها
دیگری در کار زرع است و شیارنی شبش آرام و نی روزش قرار
باز گردم بر سر آن داستانداستان طوطی و شاه جهان
پادشاهی بود در مغرب زمینجملگی مغرب زمینش در نگین
از قضا فوجی ز زنگ تیره رویاندر آن شب هر طرف در جستجوی
بالله ار بشناسی ایشان را درستصد بیابان میگریزی جلد و چست
دیدهٔ آغازبین برکنده بادتا ابد از خاک و خارا کنده باد
آنچه خواهد بر تو فرزند و زنتکافرم گر میپسندد دشمنت
زنگیان را چون تصور کرده شاهدوستان مهربان نیکخواه
بد یکی طرار از اهل دوانرفت تا دکان بقالی روان
دوزخی دان این خودی را ای رفیقدوزخی در وی مضیق اندر مضیق
گفت اینست آنچه گویند آفتاباین همان خورشید با صد آب و تاب
جان علوی پر زند بر هم همیتا مگر پرّد به بالاتر همی
آن یکی را داد سلطان عزیزدست جلادی که خونش را بریز
هان نپنداری که چون آید به سرعمر تو انجام یابد این سفر
نیست راحت تا سفر آید به سرانه کان السفر بعض السقر
ز امتحان نادیدنیها دیده شددیدنیها زامتحان پوشیده شد
آن خلیفه میشدی اندر حرمگرد بر گردش وشاقان و خدم
ای خدا از خود دو چشمم کور کنوز جمالت دیدهام پرنور کن
ناقه راند روز و شب با صد شعفتا فرات و غاضریات و نجف
با دل شاد این زمان ای نیکخوباقی احوال طوطی را بگو
آن شنیدهستی که شاهنشاه دینپیشوای اولین و آخرین
اینچنین آمد حدیث از راویانبر روانشان باد صد رحمت روان