دفتر شعر
۲۴۱ شعر در این دفتر
شغل او تحصیل آب و نان توکار این ترتیب قوت جان تو
یا رسولالله یا غوثالاممیا سحابالجود یا بحرالکرم
الغرض گفتند آن شهزادگانبا شه بطحا نبی انس و جان
هم فرستد درد و هم درمان دهدمیزند هم زخم و هم مرهم نهد
این صحابه جملگی در مسجدندانتظار شاه عالم میکشند
هان و هان ما را از این طفلان بخرسوی خانمان روان شو زودتر
عارفی میرفت روزی در رهیبا دل دانا و جان آگهی
خواست تا گردد عیان و آشکارسر زند خورشید در دیجورتار
گفت آن عارف که با من گفت بازآن نگار روح بخش دل نواز
زان سبب فرمود آن شاه اجلنیت مؤمن بود به از عمل
بود در شهری یکی مرد خدایاز در هر نیک و بد ببریده پای
برد سمنون محب را شور عشقروزی اندر قلههای طور عشق
روزه را شبها به آب افطار کردشکر کرد و سجده ی جبار کرد
زن جوابش داد کای مرد خداای که هستی در عبادت پارسا
گفت زن را مرد عارف در جوابتو کجا و فهم آیات و کتاب
آن عرب آمد به سوی شهر ریاز بنی قعقاع یا از اهل طی
گو به زن آخر چه گفت آن مؤتمنگفت قرآن مینفهمی دم مزن
گفت آن زن ای قرین دیربازای که داری دعوی فهم دراز
آن یکی پرسید از پر خوارهایحِرفتی داری و یا بیکارهای
آن یکی گردیده محو فلسفهخویش را دانا شمرده از سفه
خانه ی فرعون را شیطان شبیحلقه بر در زد که دارم مطلبی
هیچ دانی چیست صوفی مشربیملحدی بنگی مباحی مذهبی
ساده مردی بود از اهل سدادبود او از صوفیان نیک اعتقاد
وان دگر خود را فقیه شهر خواندحکم برمال و دماء خلق راند