دفتر شعر
۲۴۱ شعر در این دفتر
گفت عارف در جواب جفت خویشکی تو مغرور خیالات پریش
ماند حیران اندر آن صحرا فریدگفت ناگاهان شترمرغی پدید
صوفیان را حلقهای در ذکر بودکارشان در حلقه ذکر و فکر بود
مرد و زن را چون سخن اینجا رسیدمخلصی مرد از جواب زن ندید
بود لقمان نیکبختی را رفیقخدمتش را ملتزم در هر طریق
کدخدای خانه دادش یک دو ناننانها بگرفت و چابک شد روان
بر لب بامی یکی عاشق نشستدیده بر دیدار آن معشوق بست
زد گریبان چاک و رخساره شخودبانگ زد کی رو سیاهان عنود
تا بگویم باقی احوال شاهبا گروه کودکان در عرض راه
جمله شاگردانش اندر حاشیهبود او چوپان و ایشان ماشیه
گفت چون شرع شریف استی کنونپای خود را من کشم ای ذوفنون
زین سبب فرمود شاه انس و جانکل مرء قدخبی تحت اللسان
کیست آن شهزاده روح پاک تودرک آن بالاتر از ادراک تو
گفت زین ره لؤلؤ این نُه صدفمن عرف نفسه فقد ربه عرف
علم تو جانا بجز تصویر نیستخود ببین تصویر جز تأثیر چیست
جهل باشد علم تقلید ای عموای بر این تقلید بادا صد تفو
عقل میدانی چه باشد ای پسرآنکه باشد سوی جنت راهبر
مخلصی از این مراحل باز جویکار وهم و قلعهٔ دل را بگوی
خود شود شیطان چه شیطان ای امانگشته شیطان طفل ابجدخوان آن
خاصه وهمی کان ز جنس آتش استزین رهش نسبت به دیو سرکش است
یاد حق بربندد از آن خانه رختمرغ رحمت بَرپرد از آن درخت
ای رفیقان چون سخن اینجا رسیدداستان تا شرح حال جان کشید
ای خدا ای ناامیدان را امیدای ز تو شام سیه صبح سفید
ابرهه آن صاحب پیل سفیدآنکه لشکر جانب کعبه کشید