دفتر شعر
۳۱۵ شعر در این دفتر
زهی طغرای نام نامیت عنوان دیوانهانیابد زیب بینام همایون تو عنوانها
ای ذات تو افتخار دنیانازان به تو امهات و آبا
تا سازم آشنایت نا آشنا نگارابیگانه کردم از خویش یاران آشنا را
از دست دادخواه اگراینست آه ماآه ار به داد ما نرسد دادخواه ما
یاد بی تابی روز وصل یار آمد مراچون به گوش افغان بلبل در بهار آمد مرا
شعلهور چون برق خواهم بی تو آه خویش راتا کنم زان چارهٔ روز سیاه خویش را
ننالد دل که ترسد بشنود هر کس فغانش رازتاثیر فغان آگه شود دراز نهانش را
دلی دارم به امید و وصالش شاد ازین شبهاولی فریاد از آن روزی که آرد یاد ازین شبها
سر کویی که هرگز ره ندارد پادشاه آنجاگدای بینوایی را که خواهد داد راه آنجا
نصیبم باد یا رب وصل او دور از رقیب امارقیب از وصل او هم باد یارب بی نصیب اما
چون جرم گنه وفاست ما راهر نوع کشد سزاست ما را
دانی که شوخ خوش سخن خوش کلام ماحرفی که ناورد به زبان چیست؟ نام ما
دلم ز سینه برون رفت و جان بود تنهاچو بلبلی به قفس از هم آشیان تنها
دانی که چه کردیم متاع دل و دین را؟در راه تو دادیم هم آن را و همین را
دانی چه اثر داشت دعای سحر ما؟این بود که نگذاشت به عالم اثر ما
بگشای پای ما که کمند وفای مامحکم تر است از همه بندی به پای ما
عقده ای از کار ما نگشود لعل یار مازلف او صد عقدهٔ دیگر زند در کار ما
مانند من سگی سر کوی حبیب راباید کز آشنا نشناسد غریب را
در کویش ای رقیب همین درد بس مراکز چون تو نا کسی نکند فرق کس مرا
کاش آنکه بر آمیخت به مهرش گِل ما رامیداد به بی مهری او خو دل ما را
ره به این ضعف ار به کوی یار می باید مراسیلها از دیده ی خونبار می باید مرا
افزود جفای بت بیدادگرم رازین به چه اثر بود دعای سحرم را؟
گر به دل صد بار گویم قصهٔ جانانه راباز میخواهد که از سر گیرم این افسانه را
به قصد صید دیگر ریخت خون صید دل ما راو گرنه هرگز این طالع نباشد بسمل ما را