دفتر شعر
۳۱۵ شعر در این دفتر
ماند آخر حسرت دیدار او در دل مرامنتی در دل نهاد این مرگ مستعجل مرا
گر سر انکار قتل چون منی دارد زننگبه که در محشر گواه خود کند قاتل مرا
گر نخواهم که به فرمان دل آرم جان رابه که با خویش گذارم دل نافرمان را
صحبت اغیار داد ره به دلش کینه رازشت کند روی زشت چهره ی آئینه را
تا این دل دیوانه بود عاقلهٔ مااز طعن جنون بیهده باشد گلهٔ ما
ساقیا تا کی غم دوران گدازد تن مرا؟ساغری تا وارهاند لحظه ای از من مرا
سوزد هزار شمع به بیت الحزن مرازین داغها که از تو فروزد به تن مرا
گردون مباد آن که بیایی به خواب مااول ربود خواب ز چشم پر آب ما
چه منتی پر و بال شکسته بر سر مانهاد بهر رهائی گشود چون پر ما
رقیب یافته در کوی یار بار امشبچه گونه بار ببندم ز کوی یار امشب؟
کرده روی خود به خون دل خضاباز لب چون لعل نایت لعل ناب
یا مرگ یا وصال ای کاش عنقریبیا این دهد خدایا آن کند نصیب
روز و شب می نالم از بخت بد و چشم پر آبزانکه او را نیست بیداری و این را نیست خواب
بختم به خواب کرد ز وصل تو کامیاببیداریئی زبخت ندیدم مگر به خواب
کامم اگر طلب کنی یک رهم از وفا طلبور طلبی مرا خود مرگ من از خدا طلب
از آب و اشک ای لبت از خوی می در آبجان تا به کی در آتش و تن تا به کی در آب؟
گر خرد سنجد مه روی تو را با آفتابآنقدر بیند تفاوت کز سهابا آفتاب
روز آن را که سیه گشت ز چشم سیهتروشنی نیست جز از پرتو روی چو مهت
ز خشم و جنگ تو جان بس ملول و دلتنگ استاز آن به بخت بدم دل همیشه در جنگ است
در خواب هم ز وصل تو کس کامیاب نیستکان دیده را که روی تو دیده است خواب نیست
گویند که در شرع نبی باده حرام استدر کیش من آن باده که بی دوست به جام است
تا به کی باشد به بزم غیر یا در کوی دوست؟دوست در پهلوی غیر و غیر در پهلوی دوست؟
از زلف و رخت روز و شبم تیره و تار استزان هر دو عیان حادثهٔ لیل و نهار است
در ره عشق اختیار از دست رفتپای ماند از کار و کار از دست رفت