دفتر شعر
۳۱۵ شعر در این دفتر
چون یوسف من گر به نکوئی پسری داشتیعقوب ز حال دل زارم خبری داشت
بسکه در عهدت به ما بیداد رفتاز تو بیداد سپهر از یاد رفت
چه عجب گر دلم از عشق تو در تاب و تب است؟هر که در تاب و تبی نیست ازین غم عجب است
به بزم ای زاهد اینک می سبیل استاگر وقتی به جنت سلسبیل است
ندارد تحفهٔ جان گر حقارتزما صد جان و از او یک اشارت
مرا طاقت پرو غم اندکی نیستگر این بسیار آن نیز اندکی نیست
دو عقیقت دو چشمه ی نوش استهم گهر پاش و گهر پوش است
اگر این روزگار و این زمانه استبه عالم قصهٔ راحت فسانه است
در حریم وصل تو از رشک کارم مشکل استکز تو گل بر دامن و از غیر خارم بر دل است
چون خیال او ز جان مهجور نیستدور از او گر زنده باشم دور نیست
فغان زاغ درین باغ با هزار یکی استگلیش کاین دو یکی نیست از هزار یکی است
سویش ره آمد شد هر بوالهوسی نیستکو در دل و جز او بدلم راه کسی نیست
به کوی یار مرا جور آسمان نگذاشتگذاشت اینکه بمانم به کویش آن نگذاشت
آنکه بی غم نه یک زمان دل ماستآنچه با غم سرشته شد گل ماست
مدار امید وفا از دلی که کین دانستچه جای اینکه ندانست آن و این دانست
مدعی بی تو در بلای من استدور گردون به مدعای من است
جز دام توام شکر که جای دگری نیستور هست مرا جای دگر بال و پری نیست
تا زهر صید نه در دام تو غوغایی هستمیتوان گفت که خوش تر زچمن جایی هست
نه همین کوی تو از لوث رقیبان پاک نیستهر گلستانی که بینی بی خس و خاشاک نیست
با آنکه هیچ میل کسی در دل تو نیستکس نیست در جهان که دلش مایل تو نیست
خوش آنکه چشم تو گاهی بمن نگاهی داشتنداشت گاهی اگر التفات گاهی داشت
گفتی دل از قفای نکویان کدام رفتهر جا که دید سر و قدی خوش خرام رفت
آن چه شمعی است فروزنده رخ یار من استآن چه روشن نه از آن شمع شب تار من است
تا صحبت یار دلنواز استدل از همه عیش بی نیاز است