دفتر شعر
۳۱۵ شعر در این دفتر
بگذشت زجان هر کس و از آن سر کو رفتآنجا به چه کار آمد و زآنجا به چه رو رفت
زاهل امتحان کس در میان نیستکه بر دست تو تیغ امتحان نیست
پایان شب هجر تو خواهم پی حاجاتهر گه که بر آرم به فلک دست مناجات
چو حاصل است ترا وصل یار حور سرشتخلاف منطق و عقل است آرزوی بهشت
بر سر رحم آسمان و یار به کین استآه که دشمن چنان و دوست چنین است
داد چو بر زلف سمن سا شکستدر شکن زلف چو دلها شکست
با غیر ز می پر است جامتشادیم به عیش ناتمامت
در دلم خار غم خلیدهٔ اوستپشتم از بار دل خمیدهٔ اوست
گرنه یک گل چون گل روی تو در گلزار نیستنالهٔ بلبل چرا چون نالهٔ من زار نیست
روشن از شعلهٔ دل عارض جانانهٔ ماستشمع را روشنی از آتش پروانهٔ ماست
یاری مخواه از آن که به ما سازگار نیستیاری که یار اهل وفا نیست یار نیست
بدامگاه غمت دل فتاده و شاد استکه با غمت ز غم هر دو عالم آزاد است
امشب آن شمع شبافروز به کاشانهٔ کیستروشن از ماه جهانتاب رخش خانهٔ کیست
خوش دولتی است وصل تو نعمت حیاتاما دریغ ازین که بود هر دو بی ثبات
درین زمانه به هر گوشه بی زبانی هستکه بر زبان همه را از تو داستانی هست
جان کیست ندانم که در این شهر برایتناکرده فدای همه جانها به فدایت
چسان سراغ تو گیرم ز خلق من که برایتشدم هلاک وز غیرت نخواستم ز خدایت
ز جور یار و گردون دل غمین استکه نه آن مهربان با من نه این است
در بساط عاشقی از عشق غیر از نام نیستمی گساران را بجز شهد هوس در جام نیست
اشک من مانع آه سحری نیست که نیستورنه آه سحری را اثری نیست که نیست
آنرا که زهجر دردناک استیا چاره وصال یا هلاک است
همین نه غیر رخ یار دید و هیچ نگفتکه تنگ در بر خویشش گرفت و هیچ نگفت
حکایت لب شیرین عبارتت به عبارتچو آورم نچشد کام شهد غیر مرارت
آن دل آرام که دل آینه دار رخ اوستدوستش دارم و داند که ورا دارم دوست