دفتر شعر
۳۱۵ شعر در این دفتر
عشق جانان را به جز ویرانهٔ دل خانه نیستز آنکه او گنج است و جای گنج جز ویرانه نیست
خطا نکرده بود روزم از تو تار عبثمراست شکوه خود از جور روزگار عبث
به غیر مرگ که دور از توام به آن محتاجگر آن طبیب علاجم نمی کند چه علاج
آنرا که درد عشق تو ره یافت در مزاجمرگ است یا وصال یکی زین دواَش علاج
هر که را در کیش او نهی است راحخون او در کیش میخواران مباح
ز صاف راح بکش هر صباح جام صبوحکه صبح موسم عیش است و راح لذت روح
ز شیخ ما چه شماری هزار فعل قبیح؟همین بس است که شد منکر جمال صبیح
پوشد اگر نهان نه کنی در نقاب رخاز شرم آفتاب رخت آفتاب رخ
فغان که زاغ به گلشن زبسکه شد گستاخبجای بلبل مسکین نشست بر سر شاخ
عشقت ز هر چه جز تو فراموشی آوردوصل تو آن شراب که بیهوشی آورد
نگیرد تا دلت در دل دری چندبدل بگشا ز زخم خنجری چند
هر گل که پس از مردنم از خاک بر آمدخاریست که از عشق گلی بر جگر آمد
اگر کام من سال و ماهی برآیدز آهی است کز سینه گاهی برآید
با چشم تر هر جا روم کآن سرو بالا بگذرددردا که سیل اشک ما نگذارد آنجا بگذرد
گر یار بحالم نظری داشته باشدباشد که زحالم خبری داشته باشد
میل رفتن گر از آن گوشهٔ بامم باشدلذت سنگ جفای تو حرامم باشد
دل که او بیخبر از روز سیاهش باشدگو سر زلف سیاه تو گواهش باشد
گفتی دل نا شاد تو را شاد توان کردآری چو یکی بوسه توان داد توان کرد
زروی لطف اگر یار در کنار نشیندعجب مدار که گل در کنار خار نشیند
ساقی بیار باده که ایام دی رسیدگر دی رسید شکر خدا را که می رسید
هر آن خصمی که با من آسمان کردشرار آه من با او همان کرد
که با آن شاه خوبان شمهای از حال من گویدبه ماه مصر حال ساکن بیتالحزن گوید
نیند طالب می عاشقان که خوردستندزجام عشق شرابی که تا ابد مستند
آن شوخ را ز دوستیم تا خبر نبودهر لحظه دوستیش بمن بیشتر نبود