دفتر شعر
۳۱۵ شعر در این دفتر
هر زمان دامن به خون بیگناهی تر کندچون رسد نوبت به من اندیشه از محشر کند
دل از باد صبا ز احوال دلبر چون خبر گیرداگر صد بار گوید باز میخواهد ز سر گیرد
دم مرگ است و بازم دل بود در فکر یار خوداجل در کار خود مشغول و من و من در فکر کار خود
با من فلک هزار جفا هر زمان کندآری سپهر آنچه تو خواهی همان کند
نثارت جان کنم گر زر نباشداشارت کن گرت باور نباشد
چو زلف بر مه رویش نقاب میگرددنهان به زیر سحاب آفتاب میگردد
سکندر آگهیش گرز لعل جانان بودچه گونه این همه مشتاق آب حیوان بود
تا زحال دل من دلبر من غافل بودآنچه کام من و دل بود از او حاصل بود
چون من هر کس که از جان سیر باشدبه زودی گر بمیرد دیر باشد
دل اگر از غم او کار مرا مشکل کردآنچه با من غم او کرد غمش با دل کرد
هر کجا کو به چنین خط و چنان خال رودچه عجب گر دل خلیقش به دنبال رود
امیدواری من در جهان وصال تو باشدبه نا امیدی من تا چه در خیال تو باشد
دانی که از کیم می وصلت به جام بودزآن پیشتر که از می و معشوق نام بود
کدام تیر بلا ترکش زمانه نداردکه از تنم هدف و از دلم نشانه ندارد
اگر وقت سحر در ناله ی هر کس اثر باشدنباید آرزویی در دل مرغ سحر باشد
کو طاقت دیدار گرفتم که تواندسوی تو مرا جذبه ی عشق تو کشاند
با دل آگه شدم آن شوخ ستمکاره چه کرداز پی چاره ندانم دل بیچاره چه کرد
بی بند کجا پای دل من بگذاردزلفی که تو را بند به گردن بگذارد
بستیم لب از شکوه ی پیمان گسلی چندتا آن که نسازیم ز خود رنجه دلی چند
هیچگه با من محنت زده بیداد نکردآسمان کآن بت بیداد گر امداد نکرد
لب لعلت چو میل باده کندنشئه باده را زیاده کند
از من به حذر یار هوسناک نباشدگر دامنم از لوث هوس پاک نباشد
هر جا که غمی بر دل غمگین من آمدمانند غریبی است که دور از وطن آمد
خواهم که کسم با خبر از راز نباشدگر اشک من و عشق تو غماز نباشد