دفتر شعر
۳۱۵ شعر در این دفتر
دل بود چو دور از در خویشم به جفا کردکز ضعف در آن کوی به جا ماند و به جا کرد
یکی است بیتو گرم زهر در گلو ریزندو گر شراب به جام من از سبو ریزند
ز روی پردگی ما چو پرده بر گیرندبه روی پرده نکویان پرده در گیرند
دل کز اینگونه ز هجران تو خون خواهد شدحال دل بیتو توان یافت که چون خواهد شد
ما و رقیب را دل نا شاد و شاد دادگردون به هر کس آنچه ببایست داد، داد
اگر زین پیش بر دستم دلی بوداز او هر لحظه پایم در گلی بود
مرغ دل با زلف او آرام نتوانست کردگرچه مرغی آشیان در دام نتوانست کرد
مرا مشکل گشا تا دل نباشدز دل کارم چنین مشکل نباشد
سوی این زهد فروشان بگذر باری چندسبحهای بدل ساز به زناری چند
بلای دل کز آن بالا به صد غم مبتلا باشدکسی داند که چون دل مبتلای آن بلا باشد
ز آب چشم ماست کز دنبال محمل میرود؟اینکه خلقی از قفایش پای در گل میرود
نتوان شنید وصف رخش را و جان ندادباید نخست گوش به این داستان نداد
دانی چه بود عمر گران مایه دمی چنداین عیش و نشاطش به حقیقت المی چند
اسیر زلف تو فارغ ز هر گزند شودخوشا دلی که گرفتار آن کمند شود
عنان او چو گرفتم دل از فغان افتادکنون که وقت فغان بود از زبان افتاد
اسرار عاشقی ز دلی آشکار شدکآگه ز شوق ناله ی بی اختیار شد
این نه خط است که آرایش حسن تو فزودسایه ی زلف سیاه تو رخت کرد کبود
زین الم در دم مرگم المی بیش نباشدگر تو را بینم و از عمر دمی بیش نباشد
خسروا صحن فلک ساحت میدان تو بادگردش گوی خور از لطمهٔ چوگان تو باد
نه من هر آن که ز ابنای انس جان دارداگر کند به فدای تو جای آن دارد
بازم از وصلش به جسم ناتوان جان کی رسددل ز دلبر کی شکیبد جان به جانان کی رسد
هر غم که جدا از دل غمگین من آمدمانند غریبی است که دور از وطن آمد
کی ز امتداد روز قیامت حذر کندهر کس که در فراق شبی را سحر کند
تو آن نئی که کسی از غمت هلاک شودبرون غم تواش از جان دردناک شود