دفتر شعر
۳۱۵ شعر در این دفتر
خواب راحت شد از آن دیده که سوی تو فتادخون فشان ماند نگاهی که به روی تو فتاد
تا روان اشک من از دیده ی تر خواهد بودخلق را ز آتش خویت چه اثر خواهد بود
آسمان هر ستمی با من می خواره کندمی فروشش به یکی جرعه ی می چاره کند
اگر آگه ز خزان باد بهاری نشودسیل اشکش به بهار این همه جاری نشود
چندیست فلک را سر بیداد نباشدداند که تو را حاجت امداد نباشد
روزی که از سبو به قدح باده خواستنداسباب زندگی همه آماده خواستند
آن روز که او را غم خونین کفنی بودهر گوشه کجا در ره او همچو منی بود
روی تو جان فزا لب تو دلفریب شدوزجان من سکون وز دل هم شکیب شد
دل بدرد عشق اگر چندی گرفتارت کندشاید از درد گرفتاران خبردارت کند
گلی کز آتش غیرت گلاب میسازدبرای آن گل عارض گلاب میسازد
جز اینکه میل جفا و سر ستم دارددگر نگار من از دلبری چه کم دارد
مدعیان در پیم جمله کمین کرده اندآه که مهر مرا با تو یقین کرده اند
پیشتر کاین دل درون سینه ماوا کرده بودمهر روی خوبرویان دردلم جا کرده بود
از دست تست باده به کامم چنان لذیذخون منت به کام بود آنچنان لذیذ
تنها منم نه از همه کس خاکسارترهر کس عزیزتر به بر اوست خوارتر
از بس گرفته خو بخیالت دل صبوراز غیبت تو نیز برد لذت حضور
آورده ام بکف باز زلف نگار دیگربا بیقرار دیگر دادم قرار دیگر
کشیم بارز کویت به سوی یار دگربر تو یابد اگر غیر بار بار دگر
بر آن سرم که دهم دل به دلنواز دگرکه تا فزون کنم از عجز خویش ناز دگر
دلش از عشق خون به سینه نگرمی نابش در آبگینه نگر
مردیم و دل ز دست غمش در فغان هنوزجان رفته و نرفته غم او زجان هنوز
از عاشقی نگشته دلت مهربان هنوزدل برده ای ز دست و کنی قصد جان هنوز
جدا کرد از منت بخت بد امروزکه تا گردد به کامش بخت فیروز
صباح عید صیام است ساقیا برخیزکه مدتی به بطالت گذشت عمر عزیز