دفتر شعر
۳۱۵ شعر در این دفتر
سوی قد سرو و رخ گل چون نگرد کسچون آن قد زیبا رخ گلگون نگرد کس
ز دوری تو نمردم همین گناهم بسولی امید وصال تو عذرخواهم بس
ذوقی مبادش از غم صیاد در قفسمرغی کز آشیانه کند یاد در قفس
هر که دید آن گل عارض مژهٔ خونبارشگلستانیست که گل میدمد از هر خارش
تا پیر می فروش چه آمد سعادتشکآمد سعادت ابدی در ارادتش
آنکه می گشت سکندر به جهان در طلبشگو بیا و بنگر چون خضر اینک ز لبش
چو پرده بر فتد از روی مهر آسایشسزد که مهر در افتد چو سایه در پایش
به راهی میکشد عشقم که پیدا نیست پایانشخضر نبود عجب گر گم کند ره در بیابانش
خوشا آن روزگار خوش که با من بود یاری خوشجدا ز آن یار خوش دیگر ندیدم روزگاری خوش
نه از پیوند هر آلوده دامانی بود باکشهمین ترسد ز من آلوده گردد دامن پاکش
اگر ز آمیزش اغیار نبود یار من عارشچرا گردد خجل هرگه که بینم پیش اغیارش؟
گر خواهی ای صبا خبری خوش رسانیشگو شرح ناتوانی من تا توانیش
نه همین ز شرم در بر نکشیدهام هنوزشکه برم نشسته عمری و ندیدهام هنوزش
به ناکامی دهم جان چون ببینم روی گلفامشکه گر حاصل نشد کام من او حاصل شود کامش
ز چشم غیر پوشیدم جمالشنمیدانم چه سازم با خیالش
بس آنجا رفته بر خاک آرزویشسراسر آرزو شد خاک کویش
اگر با غیر خواهم سر گرانشبه من آن به که باید مهربانش
روزی که یکی شیفته آمد به کمندشآرام نگیرد دل دیوانه پسندش
تا نئی از قید جان و تن خلاصنیست ممکن وصل او در بزم خلاص
رود ز جانم اگر بنگرم بر آن عارضهزار عارضه ام گر بود به جان عارض
بهر بر چیدن چو چیدند این بساططبع دانا زان نیابد انبساط
بلبل به چمن چنان کند حظما راست بکویت آنچنان حظ
چون تو می خواهیم از خود به نگاهی قانعبه نگاهی شود این دیده الهی قانع
یار رقیب شد به فسون یار من دریغجبرئیل گشت هم نفس اهرمن دریغ