دفتر شعر
۴۱ شعر در این دفتر
ای آن که اساس جور بر پاست تو رادر دل همه میل کشتن ماست تو را
هر لحظه دل از یکی است خشنود مراگویی بت تازه ایست مقصود مرا
هر قدر به بزم دوش بنواخت مرااز آتش غم چو شمع بگداخت مرا
یک عمر از او به حسرت یاریهاشبها گذراندم همه در زاریها
شبها که زهجران توام در تب و تابیک دم نرود به خواب این چشم پر آب
گریم هر روز و دل خموش است امشباز ناله و فارغ از خروش است امشب
برداشت عروس باغ از چهره نقاببرد از دل مرغان چمن طاقت و تاب
از طبعی ناکام که ناکام تر استزاندام بدش که ناخوش اندام تر است
با همچو خودی نرد محبت چون باختچون من خود را به ششدر عشق انداخت
تا دل نشد از نخست پا بست غمتجان نیز نخورد تیری از شست غمت
از عشق کسی کار تو از کار شده استمانند دل من دلت افگار شده است
ای آنکه به جان ز فرقتش سوزی هستنه جز رخ او شمع شب افروزی هست
گویند آن را که چون گل آراسته استو آن را که قدش چو سرو نو خاسته است
دل را دانم چو باغم عشقش ساختجان نیز چو شمع زاشتیاقش بگداخت
غیر از تو بساط عیش آراسته استدر آتش رشک جان من کاسته است
گیرم دایم بدوستی دل را خوستاو را و مرا چه سودی از عادت اوست؟
شوخی که کند طره پریشان به عبثاز دور زمن برد دل و جان به عبث
میخواست فلک که خوارو زارم بکشدوز محنت و درد بی شمارم بکشد
هرگز گله از غیر نفاق تو نکردجز وصف وفا شکر وفاق تو نکرد
گردید زدور لمعه ی نور پدیدزان نور که شد به وادی طور پدید
ابر گریان که در چمن می خنددبرق خندان که بی دهن می خندد
مانند شمایلت شمایل نشوددل نیست که بر رخ تو مایل نشود
از توبه چو تازه گشت ایمانم بازدل کرد از آن توبه پشیمانم باز
ای از غم تو ناله ی زار همه کسای از تو سیاه روزگار همه کس