دفتر شعر
۴۱ شعر در این دفتر
ای باعث افلاس و تهیدستی خلقاز نهیاتی شکایت مشتی خلق
در بزم رقیب ای زتوام سوز فراقوصلت بتر از درد غم اندوز فراق
در بزم تو دورای گل خود روی دو رنگتا کی بودم چو غنچه خون در دل تنگ؟
ای در چمن حسن رخت خرمن گلخط گر درخت چو سبزه پیرامن گل
صد بار اگر به تیغ کین می کشدمغم نیست که یار نازنین می کشدم
با غیر ترا یار نمیدانستمدر بزم تواش بار نمیدانستم
وقتی که ربود خواب و از دل تابمشد کلبه منور از رخ احبابم
جائی که فرو رفت به گل پای دلمآنجاست مکان تو و ماوای دلم
این خاک مدینه است یا ماه معین؟این روضه ی مصطفاست یا عرش برین؟
چون گشت به پا قصر شهنشاه زمینشاهان به جنابش همه سودند جبین
دلاک به شغل سر تراشی بر منوز خون سر آغشته بود پیکر من
ز آن یار جفا جو که وفا دیده که من؟وز جور و جفایش که نرنجیده که من؟
ماندم زجفای غیر مهجور از تودل خسته و ناتوان و رنجور از تو
ای شمع رخ ترا دلم پروانهدام تو شود آخرم از پروانه
شادی و غمم به قدر هم بایستییا طاقت من در خور غم بایستی
تعظیم مرا گرنه به مجلس کردینه عاری از این بود مرا نه دردی
هر شعر کز اوراق کهن میخوانیسهل است اگر زخویشتن میخوانی