دفتر شعر
۲۸ شعر در این دفتر
هزاران قبّهٔ عالی ، کشیده سر به ابر اندرکه کردی کمترین قبه سپهر برترین دروا
خشم تو آبست، اگر در آب موج آتشستحلم تو خاکست، اگر در خاک کوه آهنست
آن نه زلفست آنکه او برعارض رخشان نهادصورت ظلمست کو بر عدل نوشروان نهاد
بویی که از بهار نسیم صبا بردگویی همی ز طرهٔ دلدار ما برد
گلهها دارم و نگویم از آنکعشق را مُهر بر دهن باشد
روز رزم او چو رایتهای او صف برکشنداختران از بیم سر در نیلگون چادر کشند
ای عارض تو چون گل و زلف تو چو سنبلمن شیفته و فتنه آن سنبل و آن گل
با جام باده در وطن امروز برفروزآن گوهری که هست مدد در صفای جان
کند گر تموّج هیولای اولیتلاطم نماید مزاج از طبایع
بس که بخشد کف تو دُر و گهربحر شرمنده گشته و فاوا
اندر زمانه جود تو تنگی رها نکردبیمست ازین سخن دهن و چشم تنگ را
گرفت آب کاشه ز سرمای سختچو زرین ورق گشت برگ درخت
گر نیستی درون دلم آتش فراقکم هر زمان بسوزد از و استخوان و پوست
به عمان قَدْرت فلک چون حبابز دریای جاهت جهان بیله ایست
به بزم وصال تو هر جرعهایکه دولت به نایم فرو میکند
جهان چو چشم نگاران خرگهی گرددکه از خمار شبانه نشاط خواب کنند
مردم چشمم چو مرکز، پلک چون برهون شودمرکز و برهون ز عشقت هر شبی گلگون شود
ندانم چه بردی برین بازی نردکه برد ترا هر دو گیتیست بورک
هرگز نبود خار به شوری چو نمکوز کاه چگونه میبسازند کسک؟
سیرم از خوان سیهکاسه گردون، هرچندقرص مِهر و مَهَم آرایش خوان میبینم
سیمرغ وقت بود، ولیکن ز پنچ مرغترکیب داده بودش جبار ذوالمنن
ازین سپس تو ببینی دوان دوان در دشتبه کفش و موزه درافگنده صد هزار سیان
هنگام آنکه گل دمد از خاک بوستانرفت آن گل شکفته و در خاک شد نهان
گویی که هست مردم چشمم چو آبخویا خود چو ماهی است که دارد در آب خو