دفتر شعر
۳۵۶ شعر در این دفتر
در دیده خیال تست ما را همه جاهستیم ز بیم هجر در خوف و رجا
اسرار تو در سینه نهانست مراوز دیده سرشک خون روانست مرا
یارب تو روا مدار دل تنگ مرامپسند در این روز بدین ننگ مرا
من روی تو را سمن نگویم حاشاسرو قدت از چمن نگویم حاشا
تا کی کشم انتظار رویت صنماسرگشته شدم به جستجویت صنما
ای سرو قد تو رُسته در دیده مابی روی تو خواب نیست در دیده ما
عشّاق به درگهت اسیرند بیابدخویی تو بر تو نگیرند بیا
عمریست که تا از تو جداییم بیادر درد به امّید وفاییم بیا
خواهم شبکی روی تو اندر مهتابتا از رخ خود نبینی اندر مه تاب
یارب به درت شب نیازست امشببا دوست مرا نوبت رازست امشب
بر ما در عیش و ناز بازست امشبما را کرم تو چاره سازست امشب
گلروی من از غرور در ورد آویختبا سرو سهی و یاسمن مهر آمیخت
برخیز و به باغ آی که گل در جوش استبی روی تو بلبل چمن خاموش است
امروز به بستان چو گل اندر جوش استصحرا و در و دشت زمرّدپوش است
ای دل گل روی یار دیدن چه خوش استوز لعل لبانش بوسه چیدن چه خوش است
رفتم به چمن که گل به جوش آمده استبلبل دیدم که در خروش آمده است
صبحی به چمن سوسن آزاد بخاستوز قامت خود صحن چمن میآراست
از روشنی روی تو مه در کم و کاستخورشید جهان نما ز رویت زیباست
مسکین دل من که بوته تیر بلاستزنهار مزن ز غم بر او کاین نه رواست
چرخ از حسد رایِ بلندم پستستوز جرعه همّتم جهانی مستست
دل دیده به دولت وصالت بستهستوز خار غمت دل جهانی خستهست
تدبیر و صواب از دل خوش باید جستسرمایه عافیت کفافیست نخست
جان دادهام و به نزد جانان هیچستبا درد غمش مایه درمان هیچست
اندر خور همّتم جهانی هیچستآن را چه محل بود که جانی هیچست